فرهنگ و اندیشه

نظم جهانی و موازنه قوا

بخش دوم
 -موازنه خودکار و نیروی موازنه دهنده: به طور طبیعی هر دولت سعی دارد تفوق قدرتی را که دارد حفظ و افزایش دهد، ولی چون عده ملل بسیار است و بر علاوه هر یک بادیگری در رقابت می باشد هیچ کشوری را نمی گذارند تا سیادت و تفوق قدرت فائقه  بلامنازع پیدا کند و موازنه قدرتی که از این شرایط حاصل می گردد جانشین آن میل به تفوق می گردد. اما در صحنه عمل گاهی به طور کوتاه مدت موازنه برهم می خورد و خود به خود هم دوباره بر قرار می گردد در این حالت موازنه جدیدی ظهور می نماید که این موازنه با ظهور یک نیروی موازنه دهنده همراه است.  نیروی موازنه دهنده عبارت از دولت یا گروهی از دول می باشد که دخالتی در موازنه قوا ندارند بلکه هر گاه موازنه قوا برهم خورد با پیوستن به طرف ضعیف تر موازنه را مجدداً برقرار می کنند مانند نقش انگلستان در کنسرت اروپایی.
دولت های جهان بر مبنای منافع ملی خویش به صورت متفاوت از روشهای فوق استفاده می کنند، اما حفظ موازنه قدرت دارای دو نتیجه مفید می باشد که عبارتند از:
 -حفظ استقلال کشورهای کوچک.
 -تامین صلح.
مهمترین انتقاداتی که بر نظریه موازنه قدرت شده است عبارتند از:
موازنه قدرت در واقع مانند همان نظام اقتصادی آدم اسمیت است که خود به خود کار می کند، در حالیکه فکر و نظریه صحیح باید به طور واضح و روشن به صورت قالبها و قواعد کلی بوده و اعتبار منطقی داشته باشد.
در مورد تعاریف و ابهامات موجود در نظریه موازنه قدرت دو قول پذیرفته شده است:
الف- اصول نظریه قدرت صحیح است ولی تغییر اوضاع و احوال مانع فعالیت صحیح آن شده است.
ب- اصطلاحات آنرا عمداٌ به صورت مبهم به کار برده اند تا معایب نظریه و دلایل مخالفین را بپوشانند.
هانس مورگنتا قول اول را اینگونه بیان می کند: موازنه قدرت در امور بین المللی تنها یک نمایش از قواعد عمومی اجتماعی است که بر طبق آن کلیه جوامعی که از عده ای واحد های خود مختار ترکیب می شوند و استقلال خود را مدیون آن می باشند و نا استواری موازنه بین المللی مربوط به خود اصل موازنه نیست بلکه مربوط به اوضاع و احوال خاصی است که این اصل در جامعه ای مرکب از ملل مستقل باید مورد تطبیق قرار گیرد.
و در بیان  قول دوم منتقدان این نظریه معتقد اند که علتی که باعث شده نظریه موازنه قدرت سالیان دراز باقی بماند این است که این نظریه در قالب اصطلاحاتی مبهم بیان گردیده است، زیرا ابهام عمده نظریه موازنه قدرت در تعریف اصلی آن نهفته است یعنی معلوم نیست موازنه از چه اموری بوجود می آید.
اما علی رغم تمامی انتقاداتی که بر نظریه موازنه قوا در روابط بین الملل وجود دارد گروهی از نظریه پردازان معتقد اند که فرضیات اساسی این نظریه صلابت خود را هنوز حفظ کرده اند و تنها نقایص جزئی در آن دیده می شود بر این اساس علاوه بر نقش دولت ملی و عنصر امنیت به نظریه کنت و التز، سه خصوصیت اساسی نظام بین الملل عبارتند از:
– نظام بین المللی هرج و مرج طلب است، نه برابر طلب و یا سلسله مراتبی
این نظام از تعامل میان کارکرد های مشابه واحد ها(کشور) تاثیر می پذیرد.
 -توزیع توانمندی دولت های موجود در نظام به مقتضای نظام ها و زمان های گوناگون متفاوت است.
به عبارت دیگر مهمترین درسی که باید از موازنه قدرت آموخت این است که ساختار های بین المللی مشرق نهي کننده دولت ها از دست زدن به اقدامات خاص است، متأسفانه کشور ما در طول تاریخ معاصر خویش همواره قربانی بازی قدرت های بزرگ در جهت سیاست موازنه قدرت آنها بوده است و از این رهگذر ما شاهد تباهی و عقب ماندگی کشور عزیز مان می باشیم.
اما جای بسا امیدواری است که پس از تحولات اخیر، افغانستان شاهد تغییرات چشمگیر در صحنه بین المللی و تبدیل شدن به یک عنصر فعال و اثر گذار جهانی می باشد همچنین دولت افغانستان توانسته با بهره برداری از شرایط موجود  گامهای موثر و مفید در جهت ایجاد و مستحکم نمودن موازنه قوا به منظور تأمین منافع ملی بردارد که سیاست خارجی فعال و موثر دولت گواه این امر است، دولت افغانستان توانسته نقش جایگاه شایسته کشور را در صحنه جهانی کسب و در جهت تأمین امنیت، ثبات و رفاه عمومی حرکت نماید.
منابع:
– فرهنگ روابط بین الملل، علی بابایی، ۱۳۷۷٫
– کنت والتز، انسان، دولت و جنگ، ترجمه، عباس آگاهی، ۱۳۶۸٫
– ای اف که ار گانسکی، سیاست جهان، ترجمه حسین فرهودی، ۱۳۷۲٫
– سید علی اصغر کاظمی، دیپلماسی نوین، ۱۳۸۱٫
– جوزف فرانکل، روابط بین الملل در جهان متغیر، ترجمه عبدالرحمن عالم، ۱۳۷۳٫
– جان گرونویل، تاریخ جهان در قرن ۲۰، ترجمه جمشید شیرازی، ۱۳۷۸٫
– هنری کیسنجر، دیپلماسی، ترجمه، فاطمه سلطانی یکتا و علی رضا امینی، ۱۳۸۲٫