فرهنگ و اندیشه

شناخت و آگاهی؛ کلید رشد انسان

 

بخش اول و دوم
آفريدگار جهان در قرآن كريم مي فرمايد: “اي مردم ما شما را از مرد و زن آفريديم و آنگاه شعبه، شعبه و قبيله، قبيله قرار داديم تا اينكه همديگر را بشناسيد. به درستي گرامي ترين، محبوب ترين و نزديك ترين شما در نزد خداوند كسي است كه پرهيزگار و تقوي پيشه باشد”.
با توجه به مفهوم اين آيه كريمه مي توان استنباط نمود، زمانيكه اراده خداوند بر اين قرار گرفت كه موجودي را بنام آدم خلق كند آنرا در چهره هاي گوناگون و در رنگهاي مختلف آفريد تا اساس شناخت آدمي را كامل كند. تا زبيائي و خوبي را در  چهره انسان كه اكمل مخلوقات است به عنوان جلوه اي از زيبائي مطلق به نمايش بگذارد. و براي همين است كه مي بينيم خداوند هميشه در قرآن مجيد مردم را مخاطب قرار داده فرموده است: “ايهالناس” يعني اي مردم! و هيچ گاهي قوم خاص و مردم خاص را مورد خطاب قرار نداده، تا آن قوم و مردم نسبت به ديگر اقوام اظهار برتري طلبي و فخر فروشي نكند. لذا فرموده است: “ايهالناس انا خلقناكم…” اي مردم ما شمار را از دو موجودي بنام زن و مرد كه دو چهره يك كل به نام انسان اند، آفريده ايم و بعد شما را قبيله، قبيله قرار داديم اين كار را بخاطر آن كرديم تا نسبت به همديگر برتري نجوئيد بلكه “لتعارفوا” همديگر را بيشناسيد. تنوع رنگها و اختلاف چهره ها عامل شناخت و آشنائي شما از يكديگر شود. و روابط اجتماعي تان بر اساس اين شناخت استوار گردد. اگر همه موجودات با رنگ واحد و چهره هم مانند خلق مي شدند آنطوريكه بايد و شايد شناخت بوجود نمي آمد. نه تنها شناخت ايجاد نمي شد بلكه انگيزه هدفمند بودن انسان نيز سلب مي گرديد. از آنجائيكه انسان موجودي است هدفمند و آرمان خواه، هدف خواهي و آرمان خواهي وقتي براي انسان مفهوم پيدا مي كند كه انگيزه حركت بسوي كمال مطلق براي انسان وجود داشته باشد، چنين انگيزه اي زماني ايجاد مي گردد كه انسان در برابر خود نه چهره ها و جلوه هاي يكنواخت و همشكل را ببيند بلكه بايد در برابر صحنه هاي از رنگها و جلوه هاي گوناگون و متضاد قرار بگيرد تا سوال هاي در مورد فلسفه خلقت اين موجودات متضاد در ذهن اش خلق شده و در جستجوي دستيابي به كليد فلسفه خلقت هستي تلاش نمايد. و براي رسيدن به پاسخ سوال هاي گوناگون در اين زمينه او را به جهد و تكاپو وا دارد و بسوي كمال مطلق بي وقفه به حركت خود ادامه بدهد. از همين جاست كه انسان با رسيدن به شناخت و آگاهي از جهان، انسان، جامعه و تاريخ مي تواند جهت خود را در زندگي تعيين نموده و موجودي هدفمند شود. مفهوم زيبائي و زشتي را بشناسد و به فلسفه واقعي چهره هاي متضاد و رنگهاي متفاوت كه همانا شناخت است پي ببرد. و بدون دليل از زيبائي ها خوشش نيايد و از بدي ها بدش نيايد نه تنها چنين نشود بلكه خلق پديده هاي گوناگون و فلسفه خلقت، انسان را هدفمند و متعالي بار آورده و بستر صعود، ترقي و پيشرفت آن بسوي كمال شود. روي اين لحاظ است كه خداوند در كتاب آسماني مسلمانان قرآن كريم در چنين جاها فقط انسان را تحت عنوان “ايهالناس” يعني اي مردم خطاب نموده تا بشر را بفهماند كه نزد من صرفاً انسان و كرامت انساني ارزش دارد نه فلان شخص و يا فلان قوم وقبيله، اگر جمعي از ظاهر زيبا برخوردار است و آن ديگري چهره نسبتاً زشت دارد چنين حالتي نبايد وسيله تفاخر كور قومي و قبيلوي عده ي نسبت عده ي ديگر گردد. چون چنين تفكري نزد خداوند مذموم است و كساني كه چنين فكر مي كنند از راه عدل و انصاف خارج شده و به بيراهه رفته اند. بلكه انسان به عنوان موجود ارزشمند چنين حالتي را يعني تنوع رنگها را بستر شناخت خود قراربدهد. و جهت حركت خود را بر بنياد شناخت و آگاهي استوار بسازد. يعني با تكيه بر بينش خدائي كه همانا خود آگاهي انسان است از حضيض ذلت به سوي كمال مطلق حركت نموده و در اوج عزت قرار بگيرد.
انساني كه به معرفت و شناخت رسيده است و در رفتار اجتماعي، سياسي و فرهنگي در جامعه، آگاهي و شناخت را اساس كار خود قرار داده است، چنين انساني هستي را نه مجموعه مجزا و پراكنده از هم بلكه يك مجموعه هماهنگ و مرتبط به هم مي داند و معتقد است كه جهان با وجود جلوه  هاي متضاد و متفاوت و چهره هاي رنگ، رنگ و انديشه ها و تفكرات گوناگون، يك مجموعه همسو و هم جهت و هدفمند است. از آنجائيكه هدف خلقت موجودات به نمايش گذاشتن جلوه هاي گوناگون از هستي و مخلوقات آن است تا انسان از مطالعه آن به سلاح علم و دانش و معرفت مجهز شده و پي به راز خلقت ببرد. پس انسان به عنوان موجود ممتاز در هستي بايد اين حقيقت را مد نظر قرار دهد كه شناخت وقتي بوجود مي آيد كه با پديده ها و موجودات متفاوت سرو كار پيدا كند تا از مطالعه آنها به درجه اي از آگاهي و كمال برسد. چنانچه گفته اند: “تعرف الاشياء باضدادها” اشيا و پديده ها را وقتي مي تواند بطور درست و صحيح شناخت كه در مورد ضد آن شناخت حاصل شود، رنگ سياه زماني مي تواند سياه جلوه كند كه رنگ سفيد وجود داشته باشد و گرنه سياهي بطور متداوم آدمي را به دلهره و اضطراب مي اندازد. و مايه هاي اميد را در وجودش مي خشكاند و در نتيجه او را از همه چيز خسته و وامانده مي گرداند. يكرنگ بودن و يكنواخت بودن هستي، هستي را پوچ و عبث جلوه مي دهد و حال آنكه منظور از خلقت هستي از منظر خالق هدف بزرگي كه همانا به نمايش گذاشتن شاهكار خلقت يعني آفريدن بشر است، مي باشد. به اين مفهوم كه هيچگاهي اشيا و موجودات در هستي بيهوده خلق نشده اند تا انسان به عنوان موجود آزاد و مختار بدان دل نبندد. بلكه هر كدام در جا و دايره وجودي خود از ارزش و اهميت خاص برخوردار اند. و همه ي اشيا با وجود خصوصيت هاي خاص خود بر اساس يك نظم خاص و مرتبط به هم هستند. و در اين ميان انسان موجودي است كه بيشتر از همه موجودات مورد توجه آفريدگار هستي است. چون انسان تنها موجودي است كه قدرت تفكر، تعقل و انتخاب دارد. چون انسان تنها موجودي است كه به اراده خداوند از قدرت خلاقيت، ابداع و سازندگي برخوردار مي باشد. تكنالوژي پيچيده فعلي در اين سطح وسيع و گسترده از شاهكار هاي بشر است.
انسان موجود خدا گونه  اي است كه استعداد آفرينندگي و خلاقيت دارد. و همين خصلت ها او را نسبت به ديگر موجودات ممتاز و بي بديل ساخته است.
انسان موجود آگاه و متفكر است. كه توانسته با تكيه بر انديشه و تفكر خود موانع و مشكلات را از سر راه خود بردارد. چنانچه روزگاري اسير محيط و طبيعت خشن بود، جبر طبيعت آنرا تحت تاثير خود قرار داده بود و به عباره ديگر انسان در گذشته زنداني چهار زندان بود، يعني تحت تاثير طبيعت،‌محيط، تاريخ و جهل خود قرار داشت و احساس مي شد كه در شدن و چگونگي شكل گيري شخصيت وي اين عوامل چهار گانه جبرا نقش داشته اند، تا جائيكه اراده اش را سلب نموده و جلو خلاقيت و سازندگي او را گرفته بودند. ولي همين موجودي كه خداوند آن را آزاد و آگاه و خلاق خلق نموده است، با گذشت زمان توانسته كه با قدرت دانش و خلاقيت بي نظير خود نه تنها زنجير هاي چهار زندان را از دست و پا و تفكر خود پاره نمايد، بلكه تاثير سازنده اي در روند تكاملي محيط اعم از اجتماعي و طبيعي گذاشته است. تاثيرش آنچنان والا بوده است كه امروز انسان نه تنها  زندان هاي جهل، تاريخ، طبيعت را به همه ي آنچه كه در درون آن موجود است در اختيار و تحت سلطه خود قرار داده است. امروز اين بشر است كه درسايه ي آزادي و دانش از يكطرف ممتاز بودن خود را از ديگر موجودات عالم به نمايش گذاشته و از سوي ديگر آزادي خود را از سلطه قانون طبيعت به دست آورده است. امروز اين همه پيشرفت در ساحات مختلف زندگي بشر نتيجه ي همان “لتعارفوا”  است. خداوند جلوه هاي گوناگون و چهره هاي متضاد را خلق كرده است تا انسان بتواند با مطالعه دقيق و  عميق پيرامون آن، شناخت و دانش خود را تكميل نموده و آنگاه مسير كمال خود را بسوي كمال مطلق طي نموده و شامل هدايت هستي شود.
بشر اعم از زن و مرد بنا بر اصل خلقت در جوهر انساني وكرامت انساني  ذات مساوي دارد. اين طور نيست كه دسته اي و يا شخصي از يك سرشت آفريده شده باشد و دسته ي ديگر از سرشت ديگر. و يا مردم فلان منطقه و يا فلان قوم و افراد فلان قبيله از جنس خاك خلق شده باشند و مردم مناطق ديگر و يا قوم ديگر از جنس آتش. گل، آب و خاك سرشت مادي و ميكانيزم طبيعي بشر را تشكيل مي دهند و قدرت تعقل و تفكر هم بطور يكسان در نهاد آدمي به وديعه گذاشته شده است. آدمي نه تنها از لحاظ ميكانيزم مادي وجود خود و نه از لحاظ بعد معنوي وجود خود از نظر خلقت از همديگر فرق ندارد، يعني خداوند انسان در چهره زن و مرد از يك ماده خلق نموده و جوهر مجرد مانند عقل و استعداد فكري را در وجود هر دو يكسان قرار داده است. اگر چه از نظر جنسيتي و صورت ظاهري داراي ظاهر و شمايل كاملاً متفاوت از يكديگر مي باشند، عده اي زن و عده اي مرد آفريده شده اند و خود مرد و زن هم در صور گوناگون خلق گرديده اند، ولي با وجود اين همه در اصل خلقت و سرشت ذاتي خود از جوهر واحد، ذات، اصل و ريشه واحد برخوردار اند. بنابر اين هيچ مجوزي در آفرينش وجود ندارد كه بشر نسبت به همديگر تبعيض روا دارد و برتري طلبي كند و يا با تكيه بر افتخارات كور قوم، طبقه و قبيله افتخار نموده و طبقه و قوم ديگر را به باد تمسخر بگيرد و در نهايت استفاده از امكانات موجوده جامعه را تنها حق قوم، طبقه وقبيله خود بداند و ديگران را از آن محروم نمايند.
تاريخ بشر به ما مي آموزد اولين باري كه در تاريخ جمعي توسط جمعي ديگر نفي شد و مواهب خدادادي و طبيعي در اثر زور گوئي ها و زياده خواهي ها در انحصار عده ي اندك قرار گرفت، روند انساني تاريخ از مسير اصلي خود خارج شد. ستم، تبعيض، تفاخر به ريشه هاي كهنه قوم، نژاد و طبقه به عنوان يك فرهنگ غلط در جامعه رونق يافت و قرن ها و سالهاست كه روابط اجتماعي ميان ابناي بشر نه بر اساس عدل و انصاف، بلكه بر اساس حق كشي ها و ستم ها استوار گشت. انسان ها توسط انسان هاي ديگر به بردگي گرفته شده و همچون غلام زرخريد در اختيار صاحبان ثروت و مكنت قرار گرفتند. و ظلم از همين جا به عنوان يك روش ضد انساني جاي عدل و انصاف و عفو را در جوامع بشري گرفت، عدالت خواهان يا جان شان را در اثر ظلم و بيداد گروه حاكم كه قدرت را از راه زور تصاحب نموده بودند از دست دادند و يا مجبوراً در كنج خلوت تنهائي رو آورده و صداي شان خاموش گشت، در حاليكه تعداد از انسان ها با تمسك به خصلت هاي فزون طلبي و طمع ورزي سرنوشت انسانهاي مظلوم را به بازي گرفته و از هيچ گونه ظلم، تعدي و تجاوز به حقوق شان فروگذار نكردند.
هر چه ظلم و ستم بر گروه كثيري از مردم بيشتر شده رفت، مردم بنابر خصلت آزادي خواهي و شورشگري كه دارند، براي بدست آوردن فضاي سالم و آزاد زيادتر به تكاپو و تلاش افتادند و در احياي زندگي بر اساس اصول برابري و برادري زحمات بسيار كشيدند. كه انتخاب اين راه بدون خوف و خطر نبود، سرگذشت مبارزات خونين انسان هاي تحت ستم و تاريخ جنبش هاي آزادي بخش عليه استعمارگران و تجاوز پيشگان در قاره هاي آسيا، آفريقا، اروپا و آمريكا گواه زنده بر اين مدعاست و نيز نشان مي دهد كه آزادي خواهان پس از دادن قرباني هاي زياد جاني و مالي توانسته اند كه به اهداف آزادي خواهانه خود دست يابند. موفقيت هاي انسانهاي عدالت خواه و آزادي طلب در طول تاريخ، چه در برابر جبر طبيعت و محيط و چه در برابر جبر زمان و نظام هاي استبدادي و استعماري توأم با موفقيت چشم گيري بوده، انسان با تكيه بر قدرت فكر و عقل موانع طبيعي را كه روزي به عنوان زندان انسان بودند از سر راه خود برداشته و آن را به تسخير خود در آورد. و بر اين مبنا به پيشرفت هاي محيرالعقولي در ابعاد فرهنگي، آموزشي و كشفيات و پيشرفت هاي علمي و تخنيكي زيادي دسترسي پيدا نمود. و همه اين پيشرفت ها و موفقيت ها زاده و نتيجه قطعي شناخت و آگاهي بشر بوده و بس! يعني در دوراني كه بشر در سايه جهل و ناآگاهي زندگي مي كرد و شيوه استفاده از نعماتي را كه خداوند در دل طبيعت براي استفاده انسان قرار داده نمي دانست هيچگونه  حركتي به سوي كمال انجام داده نتوانست و به مجردي كه جرقه هاي دانش و علم در ذهن انسان زده شد و اين موجود به راز خلقت هستي و خود پي برد، در كنار غلبه بر چهار زندان طبيعت،‌ تاريخ، محيط و خود، در مبازات اجتماعي و سياسي عليه بي عدالتي ها و ستم هاي ملي و طبقاتي نيز غالب گشت.
همان طوريكه گفتيم تمامي پيشرفت، تكامل و موفقيت بشر، نتيجه منطقي دستيابي او به سلاح دانش و شناخت است. از اين رو خداوند شناخت را كليد موفقيت انسان به سوي دنياي خوشبختي و كمال قرار داده است. چنانچه در قرآن كريم فرمود: “ما شما را از زن و مرد به وجود آورديم و آنگاه گروه، گروه قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد. ” از همين جاست كه شناخت و دانش اساس مناسبات و مشخص نمودن روابط ميان انسانها تلقي گشته و سبب تكامل و پيشرفت بشر شده است. زيرا در سايه شناخت است كه انسان به حقوق فردي  و اجتماعي دسترسي پيدا نموده و مرز بين اين دو را به خوبي مي داند. در سايه شناخت است كه انسان به عظمت خالق و آفريدگار هستي پي مي برد. در سايه شناخت است كه انسان به ارزش انسانيت و كرامت ذاتي خود آشنا مي شود. انسان زماني كه به جهان آگاهي و جامعه آگاهي و خود آگاهي دست يافت، هيچ گاهي نمي تواند كه از راه حق و حقيقت عدول نموده و به بي راهه رود، چون مي داند كه هستي را خالق بسيار دانا و تواناست كه جهان را روي قاعده و نظم خاص خلق نموده به گونه اي كه اگر يك پديده ازدايره پديده هاي جهان كه باهم در رابطه ارگانيك قرار دارند جداً گردد، نظم هستي به هم خواهد خورد و دايره قانون مند هستي بي نظم خواهد شد و رشته به هم پيوسته آن از هم خواهد پاشيد. از آنجائيكه شناخت از اهميت بسيار عالي و والا برخوردار است،‌ انسان به عنوان موجود برتر هستي زماني كه بدان دست يافته و از آن درست استفاده نموده است،‌ بدون شك توانسته تحولات شگرف سياسي و اجتماعي را در تاريخ بشر به وجود آورد. انبياء الهي نمونه بارز چنين انسانهائي هستند كه به نور علم و معرفت الهي دست يافته و در دوران مختلف تاريخ انسانهاي دربند و درد مند را از اسارت جهل و ستم رهائي بخشيده اند. نهضت پيامبران الهي، نهضتي است كه از يكطرف انسانها را به سوي كانون و محور هستي كه خالق و آفريدگار هستي است دعوت نموده و به پرستش خداوند رهنمون گشته اند و ديد انسان را از پرستش بت هاي چوبي و سنگي به پرستش خداوند واحد و يگانه تغيير جهت داده و توحيدي ساخته اند. و از طرف ديگر اين ايده و فرهنگ را در جامعه تحكيم بخشيده و گسترش داده اند و بر مبناي آن انسان را مخاطب قرار داده اند كه اي انسان همان طوري كه در نظام كائنات خداوند واحد را به عنوان معبود يگانه پرستش مي كنيد، در جامعه نيز بايد در يك مسير با يك هدف در كنار هم حركت كنيد، حقوق همديگر را به عنوان همنوع خود محترم بشماريد، از حد خود تجاوز نكنيد و در معامله جانب صداقت و انصاف را مراعات نمائيد و در حق كسي ظلم روا نداريد و بخاطر زندگي چند روزه دنيا در برابر ظالمان و زور گويان كرنش نكنيد، سخن حق را گوش داده و از آن پيروي نمائيد و بخاطر رضاي مخلوق رضاي خالق را به فراموشي نسپاريد. از شناخت و دانش خود در راه خدمت به جامعه و بشريت استفاده كنيد و ثروت و مقام شما را به بيراهه نبرد. شناخت شما بايد وسيله اي براي ترويج و تحقق فرهنگ برابري و برادري در بين تان شود و بدانيد كه شما از نظر انساني باهم برادر و برابر خلق شده ايد. سلاح معرفت و دانش باعث پيشرفت و ترقي تان در زندگي شود نه آن كه از اين وسيله براي به بند كشيدن همنوعان خود كار بگيريد.
انبياء الهي كوشش كرده اند از طريق شناخت و دانش، بشر را به منبع وحي ارتباط بدهند، چون شناخت اگر از منبع وحي جدا گردد انسان به ورطه نابودي سقوط مي كند كه در اين صورت همدردي با همنوع برايش مفهومي ندارد. اگر شناخت و دانش انسان جهت مثبت داشته باشد يعني از منبع الهي و چشمه جوشان توحيد سيرآب شده و تغذيه نمايد و جهت اش جهت خدائي و توحيدي باشد چنين انساني با چنين نگرشي تنها منافع جامعه و مردم را مدنظر قرار خواهد داد و در اين صورت در انجام مسئوليت هاي اجتماعي و خدمت به خلق خدا رضايت خداوند را هدف خود قرار مي دهد يعني انساني كه به شناخت رسيده و از زندان جهل و ناداني و سلطه محيط و طبيعت خود را آزاد نموده است،‌ چنين انساني با بال انديشه و شناخت آگاهانه و بي باكانه به پرواز آمده و رسالت بشري اش را به انجام مي رساند. شناخت و آگاهي چراغيست كه انسان مي تواند با تكيه بر آن موقعيت فعلي و همچنان راه و اهداف آينده خود را بطور درست و دقيق معين كند. دوست و دشمن را از هم تفكيك داده و در كنار دوست بر ضد دشمن مبارزه كند. انساني كه آگاهانه و بر اساس تفكر بالنده توحيدي وارد صحنه هاي پيكار و مبارزه مي گردد، چه اين مبارزه سياسي باشد و چه اقتصادي و فرهنگي، در همه اين احوالات مي تواند بدون تزلزل و هراسي مسير پر پيچ و خم مبارزه را طي كند.