فرهنگ و اندیشه

غربت ادبیات در سرزمین مولانا و سنایی

تاثیرگذاری ادبیات در تمدن بشری به اندازه‌ای ملموس و آشکار است که به جرأت می‌توان گفت پس از متکلم شدن انسان اولیه و استفاده از قدرت بیان به منظور افهام و تفهیم، ایجاد و ابداع رسم‌الخط که سنگ‌بنای ادبیات در تمام تمدن‌ها و فرهنگ‌های بشری می‌باشد، مهم‌ترین دست‌آورد بشر در پایه‌گذاری تمدن انسانی است. اهمیت و تاثیرگذاری ادبیات در رشد و توسعه فرهنگی ـ اجتماعی بحث دامن‌درازی است که فعلا در این مقوله مجال پرداختن به منطق چرایی و چگونگی آن نیست. به اجمال می‌توان گفت امروزه کشورهایی که در

ابوالحسن بیانی

ادبیات بدون شک یکی از عوامل مهم و اساسی در رشد و توسعه اجتماعی ـ فرهنگی در تاریخ تمدن بشر می‌باشد که از گذشته‌های دور باعث شکوفایی، حفظ و پاس‌داشت میراث فرهنگی بشریت در تمدن‌ها و دوره‌های مختلف گردیده است.

تاثیرگذاری ادبیات در تمدن بشری به اندازه‌ای ملموس و آشکار است که به جرأت می‌توان گفت پس از متکلم شدن انسان اولیه و استفاده از قدرت بیان به منظور افهام و تفهیم، ایجاد و ابداع رسم‌الخط که سنگ‌بنای ادبیات در تمام تمدن‌ها و فرهنگ‌های بشری می‌باشد، مهم‌ترین دست‌آورد بشر در پایه‌گذاری تمدن انسانی است. اهمیت و تاثیرگذاری ادبیات در رشد و توسعه فرهنگی ـ اجتماعی بحث دامن‌درازی است که فعلا در این مقوله مجال پرداختن به منطق چرایی و چگونگی آن نیست. به اجمال می‌توان گفت امروزه کشورهایی که در عرصه‌های مختلف فرهنگی، اجتماعی، صنعتی، اقتصادی، سیاسی و… به توسعه رسیده‌اند، بی‌گمان از کشورها و ملت‌های پیشگام در توسعه ادبی نیز می‌باشند. شاید کشورهایی نظیر فرانسه، انگلیس، جاپان، امریکا و… را به عنوان کشورهای توسعه‌یافته در زمینه صنعت بشناسیم. در حالی‌که هر یک از این کشورها دارای ادبیات فوق‌العاده قوی، تاثیرگذار و حتی الهام‌بخش برای ملت‌های دیگر هستند.

به هر صورت، آنچه ما را واداشت تا این سطور را به رشته تحریر درآوریم، غربت فاحش ادبیات در کشور عزیز ما افغانستان می‌باشد. وقتی تاریخ تمدن چندین هزارساله این سرزمین را به نظاره می‌نشینیم آنچه که چشم و دل ما را می‌نوازد و در واقع صفحات زرین و طلایی تاریخ تمدن بزرگ ما را تشکیل می‌دهد، ادبیات غنی و پربار ما است که همواره مایه افتخار و مباهات است. ادبیات در این سرزمین کهن و ادب‌پرور از گذشته‌های دور پیوسته در حال رشد، شکوفایی و بالندگی بوده است. در قرون و اعصار مختلف  شهرها و بلاد آن مراکز مهم علمی، فرهنگی، ادبی و هنری بوده و الهام‌بخش سایر بلاد و ملت‌ها نیز بوده است.

شاید به همین دلیل است که شهرهای باستانی غزنین، بلخ و هرات القابی چون ام‌القرا یا ام‌البلاد را به خود اختصاص داده‌اند. البته، پس از ورود دین رهایی بخش اسلام در این سرزمین ادبیات ما وارد فصل تازه‌ای از شکوفایی خود می‌شود، در این دوره به ویژه شعر به اوج بالندگی خود رسیده و شاعران بزرگ و نامدار چون رودکی، سنایی غزنوی، فردوسی، مولانا، عطار، سعدی، حافظ، بیدل و… پا به عرصه وجود گذاشتند. این بزرگان و  مفاخر ادبی ما هر یک آثار گران‌سنگ در گونه‌های مختلف مضمونی چون حماسه‌های عرفانی مثل مثنوی معنوی، دیوان کبیر، حدیقه‌الحقیقه، منطق‌الطیر و… حماسه‌های اساطیری نظیر شاهنامه، تغزلات حافظ و بیدل و اخلاقیات سعدی و … را خلق کردند که هر کدام آن شاهکار ادبی بوده و در نوع خود بی‌نظیر هستند.

اما امروزه متاسفانه ادبیات در افغانستان به ورطه غربت و حتی فراموشی سپرده شده است. تقریبا هیچ نهاد و ارگان دولتی و غیردولتی نیست که از ادبیات و شاعران ما حمایت کند. می‌دانیم ملت که کتاب نخواند نمی‌تواند فکر کند، ملت که نتواند فکر کند غرق نه، اما راکد می‌شود. شبیه سنگی که میلیون‌ها سال به جای خود می‌ماند؛ مانند جنگل و درختانی که هزاران سال به همین روش تغذیه می‌شوند. شاعر و نویسنده بودن برای ملت و دورانی که فقط خودت بخوانی و بفهمی کار بسیار دشوار است و شاعر بودن ما رنج دو برابر با خود دارد.

یک زحمت شاعر بودن که همانا همراه است با داشتن دریافت قوی‌تر و قاطع‌تر از دیگر مردمان و تلاش بسیار بیش‌تر برای بیان هنری آن. دوم کار کردن در سیاره دورافتاده بی‌اهالی به نحوی که بجز شاعران در آن وادی هیچ کسی نیست. در اثر کم‌توجهی‌های متولیان امور از مخاطبان شعر و ادبیات در زبان فارسی روز به روز کاسته شد. هر دمی که گذشت مردمان خود را از دست دادیم و این از دست‌دادن‌ها باعث شد که شعر و ادبیات ما در خویش برگردد و آن‌قدر در خود فرورفته که گویا شاعران به زبان دیگر حرف می‌زنند و مردم را توان و میلی برای دریافت آن نیست.

ادبیات از اول خلقت موجود بود و همه از خاص و عام به دریافتنش آشنا بودند بر طبق تجربیات همه مان هیچ‌کس نبوده که در تمام عمرش حداقل یکبار دچار آن خلسه و سرگردانی نشده باشد. سرگردانی که بعضی‌ها آن را در قالب‌های مختلف ریختند و نامش را هنر گذاشتند برخی اما آن را درد کشیدند و در خاموشی از یاد بردند.

چرا هیچ‌گاه در شعر ما خراسانیان آن طوری که باید کسی رشد نکرد؛ ما دچار شدیم به یک عده شاعر متوسط‌الحال که نهایتا چون مهی از بین رفتند و یا در حال از بین رفتن هستند. در این زمینه دو دلیل را می‌توان یادآور شد؛  یکی کم‌کاری شاعران ما بوده است که شعر برای ما هیچگاه هدف نبوده؛ بلکه وسیله‌ای برای هدفی بوده، شعر پله یا پلی بود تا بالا برویم و به مقامی برسیم و یا بگذریم به یک کشوری یا نامی به شهرت بپراکنیم. و دیگر اینکه محیط و بستر زمانی به نحوی است که شاعر کاملا به حاشیه رانده شده است. هیچ توجه و عنایتی به حال شاعران نمی‌شود. دیگر شاعران آن ارجمندانی نیستند که عام و خاص به دید حرمت می‌نگریستند و به نحوی از آنان حمایت می‌کردند. امروزه شاعران جوان ما که سال‌ها خون دل خورده و برای ادبیات ما زحمت کشیده‌اند، هزینه زندگی روزمره خود را ندارند تا چه رسد به اینکه مجموعه شعر خود را به چاپ برسانند، سوال اینجاست آیا ادبیات وزین و گران‌سنگ ما ارزش این را ندارد که نهادی متولی امور شاعران گردد و به نحوی ادبیات و شاعران را تحت حمایت و پوشش قرار دهد؟ وزارت فرهنگ در این زمینه چه کار کرده است؟