فرهنگ و اندیشه

شمس تبریزی؛ مـرد زمـانـه‏ها

 

 بخش نخست

نام شمس، پیر، رهنما و در نهایت سازند و زیرو رو کننده‎ی مولانا را همه‎ی ما در زندگی نامه ی مولوی بلخی خوانده‎ایم؛ اما شاید از خود شمس کمتر چیزی شنیده باشیم. به هر پیمانه که کسی با تفکر و اندیشه‎ی مولانا جلال الدین محمد مولوی آشنایی عمیق‏تر داشته باشد به همان اندازه روح بزرگ و معنویت خلاقِ و عظمت انسان‎سازانة شمس را بیشتر درک کرده می‎تواند. زمانی که مولوی را به تعبیر یکی از اندیشمندان بزرگ، «رستم دستان فرهنگ و معنویت شرق» بپنداریم در آن صورت جایگاه و مقام رفیع کسی را که منقلب کننده و سازندة این روح عظیم و متفکر زاینده است، در کدام مرتبه می‎توان تعیین کرد.
بیشتر آشنایی ما با نام و کارنامة شمس تبریزی از راه زندگی‎نامه و روی‎دادهای حیات مولانای بلخی است؛ آن‎هم در یک مدت زمان بسیار کوتاه که وارد زندگی مولانا ‎شد و پس از یکی دو سال غیبت اختیار کرد؛ حال آن‎که این دم گرم و افسونگر شمس است که تا پایان حیات مولانا در کالبد وی شورید و ‎تپید و حماسه خلق ‎کرد؛ همین شمس است که داشته‎ها و بُن‎مایه‎های اصلی مثنوی و غزل‎های شورانگیز را در اعماق روح و وجدان مولانا به شور وحرکت در‎آورد. اگر زندگی نامة مولانا به دو مرحلة پیش از دیدار و پس از دیدار با شمس تقسیم ‎شده است همه نشان دهندة وارد شدن یک چرخش عظیم فکری و یک دگرگونی روحی در زندگی وی پس از دیدار با یک روح بلند و آرمانگرا ست.
اما شمس، بیرون از محدودة زندگی مولانا و واژگون کردن بنیادهای باور وی، میراث ارجمند دیگری نیز به یادگار گذاشته است و آن مجموعه‎یی از سخنان وی است که زیر عنوان «مقالات شمس» جمع و تدوین شده ‎است که در این نوشته به بازتاب و شرح و تفسیر بخشی از آن پرداخته می‎شود که معرف نوع شناخت و دریافت وی است از زندگی و دین و سیاست و علم و انسان و فقیه و فیلسوف و حکمران عصر و زمانه اش. این سخنان ما را وامی‎دارد تا شمس را مردی استثنایی در عصر و زمانه‎اش بدانیم که با دیدی کاملاً نوین و در همان حال سخت کوبنده و انتقادی به حوادث، ماجراها و پدیده‎های دوروبرش می‎نگرد.
عصر شمس عصر فروریختن همه‎ی ارزش‎هاست، عصر نابودی و تباهی ست. این نابودی از دو سوی و همزمان عمل می‎کنند: عوامل بسیار جدی و خطرآفرین از درون جامعه‎ی اسلامی وقت (دشمنی خوارزم‎شاهیان با خلافت بغداد)، و عامل وحشتناک دیگر (همسایگی و پس از آن تهاجم ویرانگر مغول) از بیرون جامعه‎. وقتی‎ پدیده‎یی هم از درون و هم از بیرون پذیرای نابودی باشد، هیچ حیله و ترفندی نمی‎تواند آن را از سقوط و تباهی نجات بدهد. عوامل درونی آن را از درون فاسد و پوسیده می‎سازد و تنها یک حرکت کوچک بیرونی بسنده است تا حصارهای دفاعی آن شی از هم متلاشی شود و نیروهای اهریمنی و بیگانه وارد عرصه‎ی حیات آن شود و تمام عناصر سازنده و پوینده‎اش را از میان ببرد. آنچه را سخنان شمس برای ما تصویر می‎کند نابودی تمام جوهره‎ها‎ی اصلی و مایه‎ها‎ی بنیادی حیات است در جامعه و زمانه‎اش: پوسیدن دین‎داران، تباهی علم و دانش، نازا شدن دستگاه تعلیم و تربیه، سست و بی‎حال شدن عقل، و رواج یافتن ریا و دروغ و بسا موارد منفی دیگر. با موجودیت چنین چیزها آیا می‎توان به بقا و ادامه‎ی زندگی جامعه‎یی چشم بست؟ 
آنچه از همه برجسته‎تر در سخنان وی بازتاب یافته این است که شمس تنها در عصر و زمانه‎ی خودش نزیسته است. تصویر کلی‎یی را که وی از ناهنجاری‎ها، فروریختن‎ها، بی‎ارزش شدن‎ها، پای‎مال شدن‎ها، به غارت رفتن‎ها و افول یک عصر درخشان و تابناک در لایه‎های جملات بسیار فشرده و کوتاه بیان داشته، در واقع می‎توان آن را بیان‎نامه‎ی درد و ناله و صدای شکسته‎ی همه‎ی کسانی دانست که اکنون، به‎طور عام در سراسر جوامع اسلامی، و به‎گونه‎ی خاص در سرزمین ما حیات به سر می‎برند؛ حکایت و شکایت به یغما رفتن آن‎همه سرمایه‎هایی که موجبات ازهم‎گسیختن جامعه‎ی ما را از دهه‎ها و حتا سده‎ها پیش آماده می‎ساخته است.  
شمس، معارف و دانش‎های زمانه‎اش را تکرارهای کورکورانه، تقلیدی و بی‎ارزش می‎پندارد. تکرار هیچ‎گاه با روح علم سازگاری ندارد و آن را از تهداب نابود می‎کند چرا که اگر علم تکرار گفته‎های پیشینیان باشد در آن‎صورت سرمنزل آن بسیار کوتاه و عمرش اندک است. علم و دانش که یکی از رسالت‎هایش پس کردن موانع و حجاب‎ها ست، در زمان شمس، خود به مانع و حجاب مبدل شده است. مقوله‎ها و مفاهیم دینی، اصطلاحات جغرافیایی، حتا پرداختن به خود، به جای آن‎که مایة و منبع اندیشیدن و فکر کردن باشد، همه‎وهمه تبدیل به سنگلاخ بی‎معرفتی و جهالت شده است. «معارف بازاری است و پیرامون مجموعة دانش‎های زمانه اش را «حجاب» گرفته است:
این طریق را چگونه … می‎باید؟
این‎همه … پرده و حجاب، گرد آدمی درآمده:
عرش غلافِ او،
هفت آسمان غلاف او،
کره‎ی زمین غلاف او،
قالبِ او غلاف او،
روحِ حیوانی غلاف!
غلاف، غلاف و حجاب در حجاب؛
تا آن‎جا که معرفت است … غلاف است، هیچ [چیز] نیست!