فرهنگ و اندیشه

شناخت و آگاهی کلید رشد انسان

بخش پایانی
خداوند علت و هدف خلقت انسان را، شناخت دانسته است. “لتعارفوا” انسان را اعم از زن و مرد خلق كرديم تا همديگر را بشناسند. ودسته، دسته قرار داديم نيز براي شناخت يكديگر. يعني شناخت و جه تمايز انسان نسبت به ساير موجودات است. اين امانت را خداوند تنها به دوش انسان گذاشته است و تنها او را شايسته اين خصلت برجسته دانسته است. زيرا جز انسان موجودي ديگر نمي تواند در اين جايگاهي كه انسان قرار دارد برسد. اين انسان است كه با استعداد نهفت در وجود خود توانسته است به درجه شناخت نايل شود و سپس به بلنداي كمال و معرفت ومعنويت قرار گرفته و خداگونه شود، از شناخت به عنوان پله كان ترقي و تكامل استفاده نموده است وآگاهي را همچون چراغ فروزان پيشاپيش خود قرار داده و در پرتو نور روشنائي بخشش تاريكي ها را از اعماق وجود تفكر خود زدوده و در شعاع دانش راه را از چاه تشخيص داده و مسيري را برگزيده است كه در سايه آن راه سعادت دنيا و آخرت اش تأمين گشته است.
شناخت به عنوان هدف خلقت، ادمي را يك موجود قوي، با اراده و مسئول بار مي آورد. و به انسان مفهوم زندگي كردن با وقار را مي آموزد. انسان در سايه شناخت تحت هيچ شرايطي كرامت و عزت خود را در پاي خوكان نابود نمي كند بلكه برعكس يك زندگي انساني و باعزت و سربلندي را بر مي گزيند. انسان آگاه هيچگاهي خود خواهي، تكبر، ستم و تبعيض را به عنوان خصلت هاي منفي و ضد انساني نه براي خود مي پسندد و نه براي ديگران و دائم در تلاش است كه جامعه را از لوث وجود چنين خصلتهاي منفي پاك نموده و در جاي آن نهال تعاون، همكاري، همدردي، تفاهم و برادري و برابري را غرس مي كند. تا اين نهال نورس ريشه گرفته وقد كشيده و به برگ وبار بنشيند. و آنگاه همه مردم با هم در پاي آن درخت كه بدون شك درخت يكرنگي و تعاون است، در سايه آن همچون برادر در كنار هم نشسته و به دور آن حلقه زنند و از سر سبزي و خرمي ميوه آن، همه باهم استفاده يكسان ببرند، اين چيزي است كه آگاهي و شناخت و دانستن قدر ومنزلت يكديگر،  آن را ميسر مي سازد. تا زمانيكه جهل در سراسر گيتي سايه گسترده و انسان مرز بين خود و ديگران و مرز بين حقوق فردي و اجتماعي خود و همنوعان خود را نمي دانست و از نعمت شناخت و آگاهي بهره مند نبود و در تنور داغ  و سوزان بربريت و توحش مي سوخت. جز توحش، ظلم و قساوت نمي شناخت. طبعاً همديگر را نه برادر و همنوع و يكسان و داراي حقوق و جايگاه مشترك اجتماعي مي دانست. بلكه برعكس آزمندانه درخت طمع و آرزو هاي باطل را در وجود خود تنومند ساخته و براي بدست آوردن همه امكانات زندگي و در انحصار قرار دادن آن از دست زدن به هيچ جرم و جنايتي دريغ نمي كرد. از بستن تهمت و اعمال ظلم و ستم و تجاوز به حقوق ديگران  پچيده تر شده است و عده اي از افراد بشر براي دستيابي به اهرمهاي قدرت و فشار كه همانا ثروت و تكنالوژي است هر نوع ترفند و دسيسه اي را به كار مي بندد تا آتش حرص و طمع خود را با حاكميت يافتن در جهان سياست و ثروت فرو نشاند و در اين راه هر گونه خواسته برحق حقيقت خواهان و عدالت جويان را ضد حق و حقيقت نشان مي دهد و عمل كرد هاي توسعه طلبانه و جاه طلبانه اي خود را حركتي براي دفاع از ديگران و حقوق انسان جلوه مي دهد. دستيابي خود را به فن آوري تكنالوژي امروزي تنها حق خود دانسته و ديگران را با هزاران ترفند و توطئه هاي سياسي واقتصادي و حتي دخالت هاي نظامي از داشتن تكنالوژي و رسيدن به مدارج پيشرفته  و توسعه مانع مي گردد. و حتي بيشرمانه براي تحقق چنين هدفي از اجماع بين المللي هم سخن مي راند. در حاليكه شناخت و آگاهي عاملي است كه باعث نجات و فلاح آدمي از قيد و بند هاي زندان تن، جامعه، طبيعت و محيط مي گردد و به انسان عشق ورزي را مي آموزد. عشق به همنوع، عشق به عدالت، عشق به انسانيت و حقوق انساني، عشق به آزادي از هر گونه قيد و زنجير، عشق به رفتن به سوي جامعه ايدآل، عشق به تعاون و تفاهم و عشق به هم كيشي شخصيت، از اين رو است كه شناخت هدف و غايت خلقت است.
اولين حركت دو بعدي تاريخ، بهتر است بگوئيم اولين انحراف در مسيرتاريخ از جنگ دو برادر، يعني فرزندان آدم شروع شد و با اولين قتل در تاريخ بشر همه خوبيها و زيبائي ها و همين طور حقوق انساني نيز مدفون گشت. و از آن زمان تاكنون جدال بي پايان براي بدست آوردن ثروت بيشتر و اختصاص دادن زيبائي ها را تنها به گروه برنده آغاز شد و تاكنون ادامه دارد. اين نبرد ميان دو جناح درگير با روشها و جلوه هاي مختلف و متضاد روند رو به رشد خود را پيمود. همان طوريكه گفتيم انحراف در تاريخ با اولين درگيري بين دو شخص آغاز گرديد و به شكل جدال هاي فرقه اي، قومي، منطقه اي و فرا منطقه اي  تداوم يافت. زماني دو فرقه و يا قبيله از روي جهالت، ناداني و حماقت براي تصاحب اموال بيشتر و براي اينكه قبيله شكست خورده را زير سلطه و تحت حاكميت خود قرار دهد. با هم از در جنگ وجدال وارد مي شدند. و در دوران بعدي اين درگيريها شكل كشور گشائي و توسعه طلبي به خود گرفت، هر كشوريكه از امكانات بالاي اقتصادي و توان خوب نظامي برخور دار بود به خاطر توسعه و گسترش قلمرو حاكميت خود دست به تجاوز به حريم كشور ضعيف مي زد. تاريخ بشر پر است از جنگها و جدال هاي كه عده اي آزمند و قدرت طلب و سود جوآن را به راه انداخته است. اين وضعيت چنان واضح و روشن است كه نياز به ذكر مفصل نيست و هر انسان صاحب خردي و اهل مطالعه كه به بررسي سرنوشت غم انگيز بشر علاقه مندي دارد مي داند. آنچه كه مي توان از سر گذشت خونين بشر آموخت اين است كه در طول تاريخ و در همه جنگها و جدال ها تنها مردم و اقشار ضعيف و پائين جامعه قرباني اهداف توسعه طلبانه و تجاوز گرانه عده اي اندك بوده اند. توده مردم در تاريخ هر كشوري آسيب بيشتر از جدالهاي ناخواسته و غير منتظره ديده اند و بر عكس از اين وضعيت استفاده هاي سياسي و اقتصادي و موقعيت هاي اجتماعي را، هميشه آتش افروزان  معركه ها برده اند. هيچ كارگر، دهقان و بذرگري طعم شيرين مقام و منزلت هاي سياسي و اجتماعي را نچشيده اند و به وضعيت زندگي  و اقتصادي شان كدام تغيير چشم گيري نيامده است.  قشر ضعيف و ناتوان جامعه در حاليكه سنگيني بيشتر بار نبرد هاي ناخواسته را بنام دفاع از كيان و تماميت ارضي بدوش كشيده اند بدون آنكه بعد از پايان تحولات به نان و نوا و يا مقامي برسند. اين غم انگيز ترين بخش تاريخ بشر است. اگر چه از توده هاي محروم و طبقات ضعيف و وضعيت نابسامان اقتصادي و فرهنگي و بهداشتي شان سخن هاي زياد گفته شده است و از درد ها و رنجها و محروميت هاي آنان تبليغات وسيع شده ولي متاسفانه كاري در اين مورد انجام نگرفته و توجهي به وضعيت ناگوار مردم نشده است. گويا اينكه گوشها كر، قلبها قسي و انديشه ه ها منجمد گشته اند. نه گوشي است كه فرياد مظلومان و محرومان را بشنود ونه قلبي است كه به خاطر درد ورنج و محنت مردم بي طپد ونه انديشه اي كه  اي كه طرحي و راه حلي براي پايان دادن به سرنوشت غمبار بشريت ارايه كند. و اگر چنين چيزي وجود دارد، باز هم ترس از دست دادن مقام و موقعيت در آمد زاي اجتماعي گوشهاي شان را كر، انديشه هاي شان را يخ زده و قلبهاي شان را قفل زده است. پس وجدان بيدار كجاست؟ راه نجات محرومان و ضعيفان در چيست؟ آگاهان و آنانيكه شناخت توحيدي را اساس حركت هاي اجتماعي و مردمي خود قرار داده اند كجايند؟ اي درد مندان و آگاهان جامعه بياييد دست بدست هم داده و به دور از تبليغات دروغين وتهوع آور كمي براي مردم فكر كنيد و چاره انديشي نمائيد! بنا بر اين تاريخ بشر سراسر آئينه تمام نماي اين سرنوشت و سناريوي غمبار بشر بوده است. اين جدال دائمي كه از جنگ ميان دوشخص آغاز و به شكل درگيريهاي فرقه اي و قومي و منطقه اي در طول تاريخ ادامه يافت برخواسته از شناخت و آگاهي توحيدي نبود. اصولاً شناخت، علمي نيست كه تنها منحصر به دانش تخصصي باشد كه اگر فلان آدم در فلان رشته علوم تخصص خود را گرفت بگوئيم كار تمام است و چنين انساني از دانش مبتني بر شناخت برخوردار گشته است. البته چنين شخصي به همان رشته تخصصي اش علم به دست آورده و چنين انساني از دانش مبتني بر شناخت برخوردار گشته است. و هيچ كسي نمي تواند اين ويژگي او را كه زحمت كشيده و پس از تلاش و كوشش فراوان به آن درجه ي علمي رسيده است انكار نمايد. اما چنين كسي صرفاً متخصص در همان بخش است، چنين كسي كم به مسايل اجتماعي فكر مي كند و چگونگي سرنوشت جامعه و مردم برايش كدام مفهومي نخواهد داشت و دايره ي هدفش بسيار، بسيار محدود و اندك است. آرزوهايش تنها سعادت و خوشبختي خود و افراد خانواده اش است. غافل است از اينكه در كنار خانواده اش، خانواده هاي ديگر هم وجود دارند كه بايد او نسبت به آنها احساس مسئوليت كند درد جامعه را درد خود بداند و رنج جامعه را رنج خود، سرنوشت خانواده و خود را از سرنوشت جامعه جدا نداند. خلاصه آنكه تخصص در تغيير آوردن در محيط و ماحول جامعه مي تواند نقش بارز داشته باشد و اين در حد خود قابل احترام است. اما چنين چيز كه بتواند باعث تحول اجتماعي شود كه در سايه وجدان جمعي در خود متخصص و افراد جامعه تحول بنيادي رخ بدهد بسيار كم اتفاق مي افتد و يا اصلاً چنين اتفاقي نمي افتد. زيرا هدف چنين فردي با اين خصوصيت تنها منافع شخصي خود اش است نه جامعه، زين جهت است كه خود را مجزا از ديگران مي داند از اين رو مفاهمي چون خدمت سعادت  و بهروزي جامعه بگذارد. چنين چيزي شناخت اجتماعي مبتني بر بينش توحيد مي خواهد، شناخت اجتماعي مبتني بر توحيد دانشي است كه انسان را وامي دارد نسبت به سرنوشت خود و جامعه مشتركاً فكر كند آينده خود وخانواده اش را وابسته به آينده جامعه و مردم مي داند. از اين سبب هدف او جامع و آرمانش والا و بلند است. از تخصص خود و هنر و دانش خود در جهت رشد و شگوفائي جامعه و بهبودي وضعيت ناگوار همنوعان خود استفاده مي كند. از كار در رشته تخصصي اش تنها پر كردن شكم خانواده اش را منظور ندارد. بلكه او جامعه و افراد جامعه را خانواده خود مي داند لذا درد و محنت مردم را درد و رنج خود مي داند. و در زندگي اش هدف مند حركت مي كند و اهدافش مقطعي، محدود و كوتاه نيستند بلكه همه جانبه و وسيع و به درازناي تاريخ اند. چون خود را حلقه اي مي داند كه به زنجيري بنام مردم و جامعه بسته است. كه از آغاز تاريخ تاكنون امتداد دارد. و بخوبي درك مي كند اگر از اين حلقه جدا شود سلسله زنجير از هم مي پاشد و اين نه به نفع اوست و نه به نفع سايرين، از اين خاطر است كه با تكيه برشناخت و علم خداوندي راهي را برمي گزيند و هدفي را تعقيب مي كند كه او را با برادران و همنوعانش هم سرنوشت و هم مسير مي سازد. چون با ديگران از يك سرشت آفريده شده است. لذا هم سرنوشت هم هستند.