فرهنگ و اندیشه

نگاهی به سه دوره نظام سیاسی در افغانستان

بخش دوم/ در بخش نخست اشاره شد كه يكي از خصوصيت برجسته نظام سلطنتي كه بر بنياد باور هاي قبيلوي استوار است تا مبناهاي اصولي و دموكراتيك، خصلت مورثي بودن آن است. به اين مفهوم كه در سيستم قبيلوي گزينش نظام سياسي مبتني بر اين است كه حكومت سلسله وار از پدر به فرزند ارشد خانواده به ارث مي ماند. رأي و انتخاب مردم در اين گزينش كدام دخلي ندارد. گفتيم كه در اثر فشار نظام و تحميل انديشه قبيلوي با خشن ترين وجهش بالاي مردم، مردم مجبور اند كه وضعيت موجود را تحمل كنند در غير آن هر گونه اعتراض با شديد ترين صورت در گلو خفه مي گردد. جو فرهنگي حاكم در نظام قبيلوي كه استوار به استضعاف كشيدن جامعه مي باشد، جامعه را به دو دسته متفاوت تقسيم مي كند كه اعمال و نگرش هر دو دسته به يك نتيجه منتهي مي گردد. و آن تداوم و ابدي شدن نظام قبيلوي است. اين دو دسته يكي رعايا هستند كه در سايه تبليغ فرهنگ قبيلوي و يا در صورت لزوم با اعمال ستم و خشونت از سوي نظام، هويت اصلي خود را فراموش مي كنند از خود بيگانه شده و زندگي تحت ستم نظام قبيلوي را ابدي و خدائي مي پندارند. و در نتيجه خود را رعايائي بيش نمي دانند در اين صورت قبول مي كنند كه تنها وظيفه اطاعت از رئيس قبيله را دارند. چون سلطان را ظل الله دانسته و هر گونه انتقاد عليه آن را مساوي با كفر مي دانند  و دسته دوم خود دستگاه حاكمه است كه با اعمال استبداد، استثمار و استحمار سايه ترس و وحشت را در جامعه به وجود مي آورد  و اين وضعيت را به عنوان  سرنوشت محتوم مردم در اذهان شان مي قبولاند تا مردم نتوانند فرصت قيام و اعتراض را عليه نظام بدست بياورند. بنا بر اين هر دو دسته به گونه اي در برابر ناموس هستي نافرماني نموده و به كرامت انساني انسان بي حرمتي مي نمايند و شخصيت انساني خود را زير پا لگد مال مي كنند.
 آري نظام قبيلوي بر پايه ستم و خود كامگي استوار است. براي او حفظ وضعيت موجود بيشتر از هر چيزي ديگر ارزش دارد، ارزشهاي انساني برايش يك چيز بيگانه و نامفهوم است. براي حاكمان نظام قبيلوي تنها جمع آوري پول و ثروت و دستيابي به قدرت سياسي جالب است نه ارزشهاي انساني، از اين رو انسانيت، فضل و دانش اشخاصي كه به سلسله حكومت وابسته نمي باشند برايش اهميت ندارد. اصولاً انسان به عنوان يك موجود ممتاز و داراي كرامت و خصلت هاي متعالي كه هستي به خاطر او خلق شده است در چنين نظامي معني ندارد. لذا تمام وسايل و امكانات رفاهي، اقتصادي، سياسي و… در اختيار يك شخص و يك خانواده قرار دارد. بنابر اين فرهنگ حاكم به سرنوشت جامعه فرهنگ قبيلوي است.
اقتصاد، هنر، سياست، ادبيات و تمامي گزينه هاي كه در رشد و پيشرفت و اداره يك جامعه دخيل اند، ابزاري هستند كه در بست در اختيار يك شخص مي باشند. مردم از اين همه محروم قرار داده مي شوند. نظام قبيلوي حتي دين را در تملك خود قرار داده طوريكه منافع اش ايجاب مي كند اعمال خود را توجيه ديني نموده و مردم را از مخالفت با خود مي ترسانند. نقش دين در اين دوره، نقش هدايت گري نبوده و نيست. عالم نما هائي در جامعه عرض اندام مي كنند كه در بست در اختيار دستگاه حاكمه قرار گرفته و خوش خدمتي را تا آنجا مي رسانند كه دين و مذهب را وسيله اي توجيه گري اعمال نادرست حاكميت سياسي و قبيلوي قرار داده و وظيفه اصلي و خدا پسندانه خود را كه همانا تبليغ حقايق ديني و دفاع از حقوق مردم مظلوم است، فراموش نموده و عملا در جرگه ضد انبياء و پيامبران  الهي قرار مي گيرند و روح آن را دگرگون ساخته براي تداوم نظامي كه بر اساس سنت هاي قبيلوي استوار است، تغيير مي دهند پيام صلح و آزادي كه از جانب خداوند براي هدايت و سعادت بشر يك اصل رهنمودي قرار داده شده است را وارونه جلوه داده و بي مفهوم مي كنند. رئيس قبيله و سلطان را سايه خداوند در زمين دانسته و بدون هر گونه عيب و ايراد قلم داد مي نمايند. البته هستند عالمان و پيشوايان ديني كه روشن انديش و آزادي خواه مي باشند و در سايه انديشه مترقي  راه انبياء الهي را برگزيده و با قبول هر گونه خطر در برابر نظام جور و ريشه هاي جهل كه زمينه ساز گسترش واستحكام نظام قبيلوي مي باشند، قاطعانه مبارزه مي نمايند و رسالت انساني و اجتماعي خود را در راه دفاع از آزادي و بهروزي جامعه انجام مي دهند. در نظام قبيلوي كه قدرت سياسي به صورت ميراثي در يك خاندان قرار دارد و نسل اندر نسل فرزندان همان خانواده حاكم يكي بعد از ديگري در راس قدرت قرار مي گيرند، چيزي بنام ارزش واقعي از قبيل عدالت و آزادي به مفهوم عام آن وجود ندارد. ارزش از آن رئيس قبيله است. منافع يك شخص منافع جمع تلقي شده و اشخاص ديگر در يك كلام نوكران و فرمان بران بي چون و چرا هستند كه وظيفه دارند در هر موقع از منافع نظام قبيلوي دفاع نموده و از جان و مال در حفظ و بقاي آن مايه مي گذارند و رسالت خود را تنها حراست و حمايت از بقا و دوام حاكميت خانواده حاكم مي دانند. از نظر فكري و ذهني در چنين نظامي افراد جامعه الينه شده و دچار يك نوع از خود بيگانگي مي شوند و تنها در مورد امير قبيله و منافع او فكر مي كنند و وظيفه خود را حمايت از او مي دانند و ارزش خود را به عنوان انسان آزاد و صاحب اراده فراموش مي كنند.
– ديكتاتوري و استبداد:
ديكتاتوري و استبداد يكي ديگر از خصلت هاي نظام  قبیلوي است. در سايه نظامي كه ديكتاتوري منش و روش آن است،اصلاً قانون وجود ندارد و اگر هم چيزي بنام قانون وجود دارد قانوني است كه عده ي خاص به دور از نظريات مردم تدوين كرده و مسلماً چينن قانون هميشه در خدمت ارباب قدرت قرار مي گيرد تا  مردم،  قانون كه بايد به عنوان وثيقه ملي از مردم دفاع كند، در خدمت حفظ منافع امير قبيله و خانواده او قرار مي گيرد و ابزاري است در دست شان كه همواره از آن عليه منافع عامه استفاده مي كند. در اين صورت مردم نمي تواند براي احقاق حق شان داد خواهي نمايند، زيرا كه قانون قبيله اين اجازه را براي شان نمي دهد و قانون در چنين حالتي به نفع حاكم و به زيان مردم فيصله مي نمايد زيرا كاملاً در حيطه صلاحيت هاي نظام قبايلي قرار دارد و بازيچه دست افراد وابسته به نظام است كه بيشتر جنبه نمايشي و فرمايشي دارد و براي تأمين منافع اشخاص وابسته به نظام تدوين و تنظيم  گرديده است. اگر احياناً مردم آن را  قبول نكنند به زور بالاي شان قبولانده مي شود از اين رواست كه قانون وسيله اي در دست زورمندان است. قانون كه صرفاً منافع زورمندان را تأمين مي كند به ساد گي وسيله اي مي شود براي ديكتاتوري و استبداد عده خاص بالاي اكثريت مردم. اصلاً در چنين نظام قانون نه تحت نظر اشخاص نخبه و دانشمندان صاحب نظر و قانون فهم، بلكه توسط اشخاصي كه از هر حيث ناف شان به ناف نظام قبيلوي بسته است تدوين مي گردد و اصلاً افعال و اقوال و نظريات امير قبيله خود حكم قانون را داراست و مردم بايد از آن اطاعت كنند. چنين قانون نه تنها سبب مي شود كه جامعه در جاده شگوفائي  و پيشرفت قرار نگيرد، بلكه چنين قانوني خود زنجيري مي شود بر دست و پاي اتباع كشور. بنا بر اين جامعه اي در مسير پيشرفت و ترقي قرار خواهد گرفت كه از يك قانون مدون علمي و دموكراتيك كه در تدوين و تنظيم آن مردم از طريق نمايندگان با صلاحيت خود نقش داشته باشند، بر خور دار باشند و آنگاه اين قانون از منافع عامه مردم به طور مساويانه دفاع و حفاظت نمايد. بايد گفت چنين چيزي را يك جامعه بسته و قبيلوي نمي پذيرد. نظام كه بر بنياد استبداد و ديكتاتوري استوار است براي مردم هيچگونه زمينه اي براي بال و پر زدن باقي نمي گذارد و فرياد هر آدم صاحب انديشه اي را در گلو خفه مي سازد. ديكتاتوري كه ثمره اش جز خفقان، اختناق و بي عدالتي چيزي ديگُُُري نيست، جامعه را از مسير انكشاف و تكامل باز داشته و در جهت انحطاط سوق مي دهد. نظام كه بر اساس تفكرات قبيلوي در جامعه استقرار يافته است، عملكرد هاي او بر بنياد شيوه ديكتاتوري به استبداد فردي و يا گرو هي مي انجامد. مانند رژيم هاي سلطنتي و رژيم هاي كه با كودتا روي كار مي آيند. نمونه هاي چنين نظام ها در تاريخ كشور هاي جهان كم نيستند. سيستم كه با قوه قهريه استقرار يابد خود نيز متوصل به قهر و خشونت مي شود. اعمال قوه قهر و زور نشان بارز  استبداد  و ديكتاتوري در جامعه است. شخص ديكتاتور هيچ گاهي به نظر ديگران و منافع ديگران احترام قايل نيست.  او كوشش مي كند با هر وسيله اي ممكن و استفاده از زور و حتي شكنجه و زندان ايده و هدف خود را بالاي جامعه بي قبولاند.
و به حقوق و كرامت شخصيت انسان تجاوز مي كند. در واقع خصلت ذاتي چنين حكومت اعمال فشار بالاي مردم و استبداد رأي است. از اين نظر طبعاً نمي تواند برخلاف طبيعت ذاتي اش كار كند. همان طوريكه يك نظام مردمي نمي تواند برخلاف خواسته ها و اهداف اصولي و منطقي جامعه انساني رفتار نمايد. از آنجائيكه حكومت ديكتاتوري و مستبد توسط رأي آزاد مردم از طريق پرو سه دموكراتيك روي كار نيامده است. چنين حكومتي خود را در برابر مردم مسئول ندانسته و لذا مسئوليت حفاظت از حقوق فرد فرد جامعه را به گردن نمي گيرند.
بلكه مردم بدون اينكه در تعيين هدف و مقصد و جهت حركت خود نقش داشته باشند. توسط نظام حاكم همچون گله گوسفند مطيع ورام از اين سو به آن سو كشانيده مي شود.