فرهنگ و اندیشه

نگاهی به سه دوره نظام سیاسی در افغانستان

بخش نخست/ افغانستان در نيم قرن اخير از نظر سياسي سه دوره مشخصي را سپري نموده و مردم در هر سه دوره با مصايب و مشكلات زيادي روبرو بوده اند. و در هيچ كدام از اين دوره ها از طرف هيچ يك از  نظام هاي موجود گام موثري در جهت رفع نيازمندي هاي  مردم جامعه برداشته نشده است.
و اگر هم كارهائي صورت گرفته باشد بسيار محدود بوده و در برابر مشكلات عديده و اساسي مردم ناچيز بوده است. و در هر سه دوره از سوي نظام هاي حاكم تنها وعده هاي غير عملي به مردم داده شده و در عمل هر كدام دور از رنج و محنت مردم و مشكلات جامعه سرگرم باند بازي ها و چاق نمودن ريسمان روابطه بوده اند. لذا به نظر مي آيد هر دوره مستلزم آن است كه بطور همه جانبه مورد بررسي و دقت قرار بگيرد كه چه انگيزه اي در اين امر دخيل بوده و چه موانعي سر راه پيشرفت در جامعه ما وجود داشته است. ولي از آنجائيكه پرداختن به ابعاد وسيع اين دوره ها از حوصله اين نوشته خارج است ناچار به طور مختصر و كوتاه اشاره اي بدان نموده و در اخير خصوصيت هاي مشترك هر دوره را ذكر خواهيم نمود.
۱- دوران حاكميت نظام سلطنتي و قبيلوي: حكومت قبيلوي حكومتي را گويند كه اداره آن بر اساس سنت و مقرره كهنه و قديمي رتق و فتق مي شود. بنابر اين در نظام قبيلوي يك شخص بر اساس روابط خانوادگي و موروثي در رأس حكومت قرار دارد و تنها او از حق حكومت كردن برخوردار مي باشد و اشخاص ديگر از چنين حقي بي بهره هستند و تمام مزايا از آن يك شخص و يا يك قبيله مي باشد.
خصلتهاي چون ديكتاتوري، انحصار، كيش شخصيت پرستي، تبعيض و ستم از ويژگي هاي يك نظام مبتني بر مقررات قبيلوي است. يعني اين خصلت هاي را كه برشمرديم از خصوصيت هاي برجسته آن به شمار مي آيند و به عنوان ابزاري هستند در دست حكام قبيلوي كه براي تحت سلطه در آوردن رعايا استفاده مي كنند. با انحصار قدرت، خود و خانواده خود را به عنوان موجود برتر و بهتر جلوه مي دهد و براي اينكه بتواند اين تفكر را در اذهان مردم جا بدهد. از ابزار تبعيض و شيوه ديكتاتوري استفاده مي كند. و با اعمال اين روش است كه در جامعه سنتي انواع ستم و مظالم به عنوان يك فرهنگ نهادينه مي گردند يعني اين كار در سايه زور تحقق مي يابد. كه افغانستان تقريبا نيم قرن را در سايه چنين نظامي قرار داشته و مردم شيوه هاي مختلف ديكتاتوري را تحت انديشه هاي گوناگون تجربه نموده اند. در اين دوره يعني دوره حاكميت نظام قبيلوي اركان قدرت هاي سياسي، نظامي واقتصادي در اختيار و انحصار يك شخص و يا يك خانواده به طور موروثي قرار داشته است. بنابر فرهنگ قبيلوي درجامعه يك شخص به عنوان كلان و يا ميرقبيله از حق حكومت كردن برخوردار مي باشد. و تمام اشخاص ديگر حكم عساكري را دارند كه تنها وظيفه آنان دفاع و حمايت از رئيس حكومت و اهداف اواست. در حكومت قبيلوي جامعه با سيستم استبدادي اداره مي شود اين شيوه تا آنجا بي رحkمانه به اجرا گذاشته مي شود كه مردم هيچگونه جرأت مخالفت را به خود نمي دهند. در اين دوره توجه به سنت هاي قبيلوي از قبيل فخرفروشي و بزرگ منشي، انحصار قدرت، ستم، حق كشي، تبعيض، بي عدالتي و ظلم، سانسور، قيودات غير عادلانه و امثالهم بيشتر از هر چيزي ديگر از نظر فكري و فرهنگي مورد توجه بوده و مي باشد. بنا بر اين مي توان خصوصيت هاي برجسته نظام قبيلوي را چنين برشمرد:
مورثي بودن: مورثي بودن سلسله حكومت هاي قبيلوي و سلطنتي كه بيشتر برپايه تفكرات قبيلوي استوار است یکی از مشخصه های حکومت قبیلوی و سلطنتی می باشد که با توجه به آن حکومت نه بر اساس آرا مردم بلکه بنا بر سنت قبیله از پدر به فرزند بدون راه انداختن یک پروسه دموکراتیک به ارث می رسد اگر امیر قبیله وفات نماید بدون کدام نظر خواهی از مردم یک نفر ازخانواده اش فرزندش باشد و یا برادرش بر تخت سلطنت تکیه می زند. و مردم هم محبور اند که شخص مورد نظر را به عنوان سلطان و امیر بپذیرند. و هیچ کسی حق دخالت و یا شکایات را ندارد و اگر کسی هم لب به شکایت بگشاید مورد مجازات سخت قرار گرفته و در اکثر موارد در صورت مقاومت به مجازات مرگ محکوم می گردد. لیاقت و شایستگی، تخصص و کاردانی کدام ارزشی در برابر منطق رهبر قبیله ندارند. کلان میر قبیله تنها قانونی است که مردم باید صرفا آن را تطبیق و عملی نمایند. آنچه رئیس قبیله فرمان دهد بی چون و چرا باید در عمل تطبیق شود و هرکسی که به هر دلیلی از اوامر او سرپیچی نماید از چشم رئیس قبیله افتاده و به عنوان شخص خائن قلم داد شده و بی درنگ مجازات می گردد. اراده و نظر افراد در نظام قبیلوی کدام ارزشی ندارد، طبق این بینش در سایه حاکمیت نظام مورثی سایر مردم رعایائی بیش نیستند و تمام اخلاقیات حاکم در جامعه اخلاقیات و فرهنگ قبیلوی است. در چوکات اخلاقیات حاکم در نظام قبیلوی همه ارزشهای جامعه متعلق به میر قبیله و خانواده او می باشد.
همدردی، تعاون و کمک به یکدیگر، گذشت، ایثار و فداکاری که از صفات حسنه فردی واجتماعی انسان اند ولی در یک نظام موروثی از اثر ظلم و فشار و ستم عمال نظام غیر مردمی به فراموشی سپرده شده و زمینه ای برای مطرح شدن پیدا نمی کنند دیکتاتوری و خفقان شدید درجامعه حاکم است. فریاد حق خواهانه مردم به جائی نمی رسد از آزادی بیان، آزادی تشکل های سیاسی و ایجاد نهاد های مدنی خبری نمی باشد. جامعه یک جامعه بسته و متکی به محدوده قبیله است و در چنین جامعه ای تنها شخص دیکتاتور که در راس نظام قرار دارد حق هر گونه تصرف را نسبت به سرنوشت جامعه و مردم داردیعنی یک نوع فرهنگ تسلیم پذیری یک جانبه ی مردم به میر قبیله در فضای چنین جامعه ای حکم فرما است. روح جمعی در چنین جامعه و نظامی نه تنها در جهت ترقی و پیشرفت جامعه ای بشری قرار ندارد بلکه در خدمت حاکم قبیله و خانواده اوست گویا اینکه این تنها یک خانواده است که از روز اول برای این آفریده شده که حقحکومت به سرنوشت دیگران را دارا می باشد و برای حکمومت کردن بالای اکثریت جامعه از حق و امتیاز همیشگی برخوردار است. در نظام قبیلوی ارزش و افتخارات نه از آن مردم بلکه از آن ارباب قبیله است. در چنین وضعیتی مردم حتی اختیار جان و مال ارباب قبیله مالک و صاحب مردم به شمار می آید. در حالیکه در نظام هستی این مالکیت صاحبیت تنها از آن خداوند و خالق و آفریدگار یگانه و توانا و دادگر هستی است نه کسی دیگر به جز از خداوند واحد که همه مخلوقات را آفریده کسی دیگر چنین حقی را ندارد و همه موجودات و خمخلوقات  جهان باید تنها در برابر او سر تسلیم فرو بیاورند. چون تسلیم دربرابر غیر خداذلت پذیر\ی یکی ازخصلت های منفی است که آدمی را  از اوج عزت به حضیض ذلت می کشاند ونه تنها او را درپیش خودش بی مقدار می کند بلکه در پیشگاه خداوند نیز از قرب ومنزلت  می اندازد و او را که باید به عنوان انسان مسجور ملائکه باشد  در حد یک موجود ذلیل و بی شخصیت تنزل می دهد.اوکه باید خلیفه خداوند در روی زمین باشد و از ارزشه، خوبی ها و زیبائی ها، برابری ها عدالت،  حق خواهی وحق طلبی درجامعه دفاع نماید. به عنوان وسیله و ابزار در دست خان قبیله قرار می گیرد که در این معامله همه هستی خود را وحتی انسانیت خود را که جوهر ارزشمند در ذات او است از دست می دهد او که گل سر سبد هستی است و به امر خداوند ملائکه به پیشگاه او سر تعظیم فرود  آورد و به سجده افتاد اند، در اثر بی توجهی و تسلیم در برابر نظام جور و ستم قبیلوی و فرمان برداری از دستورات امیر قبیله ودفاع از منافع او و خانواده اش یاد خداوند بزرگ و آفریدگار جهان را فراموش می کند. و در برابر خوشنودی وجلب رضایت خداوند منان رضایت چند روزه و زود گذر بنده اش را می خرد حاکم جابر با غرور، تکبر و نخوت دستورات باری تعالا را نافرمانی  می کند و او با عجحز و ناله و فرومایه گی در برابر اوامر خداوند تمرد ورزیده و نافرمانی میکند. هر دو، هم انسانیکه به عنوان رئیس قبیله بر مقدرات مردم مسلط شده و از سرجاه طلبی و افزون خواهی هر کاری که دلش می خواهد و هرنوع ظلمی را که از دست اش می آید در حق بندگان خداوند روامی دارد و با در اختیار گرفتن تمامی امکانات اقتصادی و موقعیت های سیاسی و نظامی مردم را مورد هر گونه استثمار، استبداد و ستم قرار می دهد. و هم انسانیکه باکمال خود کم بینی و زبونی برای دستیابی به موقعیت های دروغین اجتماعی دو روزه و یا برای به دست آوردند ثروت و مکنت چنان حرکت های چاپلوسانه در برابر حاکم قبیله از خود نشان می دهد که گوئی این موجود در اصل برای انجام اینگونه اعمال ضد انسانی خلق گشته است. در حالیکه ارزش انسان به انسانیت اوست. و انسان واقعی هیچگاهی خود و ارزش خود را به خاطر موقعیت زود گذر و یا ثروت نمی فروشد.