فرهنگ و اندیشه

انقلاب؛ ویژگی ها و نظریه ها

علوم سیاسی یکی از علوم جدیدی است که بعد از قرن نزدهم و به ویژه پس از روی کارآمدن و گسترش مکتب اگوست کنت همگام و موازی با سایر علوم اجتماعی رونق گرفت. و از آن پس برگ و بار این مفهوم و موضوع جدید روز به روز بار ور تر گردید تاجایی که امروزه آن را به عنوان رکن مباحث اجتماعی و حتی محور تمامی عرصه های علوم درعالم می دانند. به قول ارسطو به گونه ای صفت “ارباب” بودن را به سبب وابستگی و اقتدارش نسبت به سایر حوزه های علوم بشری کسب کرده است.
یکی از موضوعات پردامنه و بحث انگیز در دایره علم سیاست، پدیده انقلاب است همان سان که می دانیم مباحث مرتبط با علم سیاست را می توان در دوحوزه کلی جای داد، دسته ای که در باره عوامل ثبات نظم پایداری تداوم و مفاهیم ازاین قبیل سخن می گوید ودسته دیگر که مربوط به بی ثباتی، ناآرامی، خشونت وگسست است که آن ها را می توان زیر نام تحولات سیاسی مورد ارزیابی قرار داد.
انقلاب را می توان در دسته دوم  جای داد. مفهوم انقلاب و عوامل مربوط به آن امروزه از اهمیت بلندی در عرصه جامعه وجامعه شناسی سیاسی برخورداراست، چرا که بلا استثنأ تمام جوامع امروزی بویژه جوامع توسعه یافته و مدرن باری پدیده انقلاب را در متن تاریخ خود تجربه کرده اند. طوری که عده ای از نظریه پردازان و از جمله سروکین، تحول و دگرگونی انقلاب را در جوامع به عنوان یک اصل می پندارد. این طرز تفکر و استدلالات مربوط به آن در واکنش به نگرشی  بود که انقلاب و دگرگونی های تاریخی را نه یک اصل مداوم و پایدار بلکه تصادفات و اتفاقات استثنایی در مسیر تاریخ می دانست.
آقای سروکین بعد از تحقیقات گسترده تطبیقی به این نتیجه رسید که به طور کلی در هر پنج سال ثبات، یک سال بی ثباتی در تاریخ جوامع اتفاق می افتد. او این استدلال را که بی ثباتی پدیده استثنائی است رد کرد و آن راجزء ذات جامعه دانست. نتائج تحقیقات سروکین که متکی بر فرضیه های تطبیقی علمی بود از یک طرف و تاثیرات و پیامدهای را که جوامع پس از انقلاب بدان دست می یابند از طرف دیگر مستلزم آن بود که تحقیقات جدی و دامنه داری در باب انقلاب صورت گیرد. چنانچه که همین طور نیز گردید.
در این نوشته سعي برآن است كه از مفاهیم و استدلالات مربوط به انقلاب ونظريه هائي كه در اين مورد وجود دارد تحليل ارايه گردد.
انقلاب به معنی پدیده امروزی، از نیمه دوم قرن ۱۸ نشأت گرفت. سر آغاز این فصل جدید، انقلاب فرانسه بود که در سال ۱۷۸۹ در فرانسه اتفاق افتاد و نه تنها حوزه های مختلف زندگی مردم را در فرانسه بلکه در بسیاری از حصص اروپا و جهان تاثیراتی ژرفی بر جای گذارد. موج های بعدی انقلاب را می توان از نظر زمان به نیمه اول قرن ۱۹ نسبت داد. در این مقطع حساس تاریخی  نیز به تأسي از انقلاب فرانسه و انقلاب هاي بسیاری در جهان بویژه غرب روی داد که باعث دگرگونی های زیادی در زندگی انسان ها گردید. موج سوم انقلاب که اکثراً مربوط به کشورهای شرقی است در طول قرن بیست اتفاق افتاد. طی این انقلاب ها نیز به دور از پاره ای از ویژگی های منحصر به فرد هر جامعه در شرایط همسان (شرایطی که در وقوع انقلاب ضروری است) رخ نمود.
پیش از این به مقطع تاریخی انقلاب البته نه با این تعبیر، بلکه با برداشت متفاوتي كه  در جوامع اتفاق می افتاده است اشاره نموديم ولی روي داد و اظهار نظر در مورد این اتفاقات بیشتر جنبه ای اخلاقی و ارزشی داشته است.
به بیان بهتر قبل از این تاریخ (مقاطع یاد شده) نگاه به انقلاب نگاه ماهیت یاب و معرفت شناختی نبوده است بلکه صرفاً اندیشمندان نسبت بدان دید هنجاری  داشته اند. در قرون ۱۸و ۱۹ نیز پدیده انقلاب یا تعابیر متفاوت از امروزمورد بحث قرار گرفته است. مثلاً لاک در اول از آن بنام حق طغیان مردم در برابر نظام، پلیب از آن با تعبیر “بازگشت اوضاع به حالت تعادل” یاد می نمایند.
مارکس اولین کسی است که انقلاب را از منظر علمی تبیین می نماید و بالاخره معمای مرموز مفهوم انقلاب را به صورت علمی وارد اندیشه ها می نماید. او انقلاب را وسیله دگرگوني بنیادی در تاریخ بشر می داند. و طوری که دیده می شود این مفهوم وسیله دگرگونی بنیادی است نه نگرش محافظه کارانه و بازگشت پذیر به حالت اولیه.
قابل یاد آوری است که انقلاب در قدیم به معنی حرکت دوره ای ستارگان و بازگشت به جای اولیه اش استفاده می گردید. این برداشت کم کم وارد ادبیات سیاسی گردید ولی هنوز با معنی محدود به کار برده می شد تا اینکه انقلاب وجههء همگانی وگسترده یافت.
همان سان که گفته آمد تحولات بسیاری را داریم که نوعاً ازانقلاب به دلایل ویژگی های خاص انقلاب، متمایزند. این ویژگی الزاماً در همه انقلاب ها به شکل خاصی اتفاق نمی افتند.
ولی وجود شرایط متذکره به هر شکلی که باشد زمینه وجود پدیده انقلابی خواهد بود.
الف- نارضایتی انقلابی:
انقلاب و وقوع انقلاب معمولاً همراه است با نوعی نارضایتی. این نارضایتی می تواند در دوسطح نخبه و توده اتفاق بیفتند. ممکن این سوال مطرح شود که در سایر تحولات سیاسی نظیر کودتا، اصلاحات، اعتراضات و تظاهرات که جزء داده های فرایند جامعه سیاسی جهت ایجاد تحول در آن است موجود باشد.
اما وجه تمایز نارضایتی های انقلابی از سایر انواع نارضایتی در این است که اولاً در انقلاب نارضایتی در دو سطح توده ونخبه اتفاق می افتد، ثانیاً نارضایتی با جوهر انقلابی یعنی تحول و دگرگونی اساسی همراه است.
ب- وجود میزان ازخشونت:
مبارزه خشونت بارجزء دیگری از عناصر ذاتی انقلاب است. این خشونت می تواند از دو جانب پدیدار شود. یعنی هم طبقه حاکم متوسل به خشونت گردد و هم توده در صورت  فرصت دست به خشونت بزند.
ج- طولانی بودن روند منازعه:
انقلاب برخلاف تظاهرات، کودتا و سایر تحولات سیاسی پدیده زود گذر و آنی نیست، بلکه طولانی بودن و زمان گیر بودن روند منازعه یکی از خصیصه های جوهری  انقلاب است گاه این روند سالها طول می کشد و در جریان این زمان فرایندهای جدیدی در صحنه رخ می نماید.
د- مشارکت قابل توجه مردم:
مشارکت و بسیج وجه انکار ناپذیر هر انقلاب است. نقش رهبری برای بسیج توده و ایجاد ایدئولوژی جدید، ترسیم آینده مطلوب و روشن در صورت پیروزی و انگیزه تحرک اجتماعی از ویژگی های هر مشارکت و بیسج در انقلاب به شمار می رود.
نظریه های انقلاب:
در بخش نظریه های انقلاب البته از مارکس که نظریه پرداز اصلی انقلاب است، آغاز می نمائیم، هر چند که بد نیست نقبی  هم بر اظهارات افلاطون و ارسطو تحت همین عنوان زده شود. افلاطون نقش تجمل و طمع را به مثابه یک بلای اجتماعی که پیامد آن جنگ و شورش است مطرح می نماید. علاوتاً اختلاف و کشمکش درون طبقه حاکم را نیز جزء عوامل دوری یا تسریع کننده عنوان می نماید. ارسطو نیز علت اصلی انقلاب را در نابرابری اجتماعی می داند. ریشه این نابرابری از نظر او نهفته در مالکیت خصوصی است. او در این قسمت با کارل مارکس هم نظر است. از نظر مارکس نیز مالکیت خصوصی سبب پیدایش طبقات و منازعه می گردد.
علت تسریع کننده از دیدگاه ارسطو نیز تحقیر مردم توسط حاکمان، جنگ و وجود اختلاف میان طبقه حاکمه است. عنوانی را که ارسطو برای انقلاب به کار می برد stasis است که می توان آن را “فتنه گری” ترجمه کرد.
انقلاب از نظر ماركس:
قبل از مارکس طوری که در مقدمه گفته شد، تعابیر گوناگون اما غیر علمی از انقلاب صورت می گرفت. که ما در این قسمت به دلیل تکرار از نقل دوباره آن صرف نظر می نمائیم. فقط اشاره اي به نظرماركس در مورد انقلاب مي نمائيم .
مارکس نخستین متفکری بود که انقلاب را پدیده مثبت به حساب آورد و وقوع آن را غیر قابل اجتناب دانست. مارکس به طور کلی در اندیشه  هایش متاثر از سه عامل مجزا است که هر کدام از نظر جغرافیایی وابسته به کشوری در اروپا است. آیده ألیسم  هیگل در آلمان، سوسیالیسم تخیلی فرانسه و اقتصادی سیاسی انگلیس، مثلث تأثیر گذار بر نظریه مارکس بود. این مثلث را می توان چهارچوب اولیه و طرح خاکی و ضمیر مایه اولیه اندیشه مارکس دانست.