فرهنگ و اندیشه

ميلاد پيامبر آزادی

هفدهم ربیع الاول، زادروز پیامبر بزرگ اسلام (ص) و نیز فرزند خلف الصدقش حضرت امام جعفر صادق (ع)  بر همگان مبارک باشد. «هفته‎ی وحدت» یا «هفته‎ی مکارم اخلاق» که برای زنده نگهداشتن این رویداد بزرگ در تاریخ بشریت، بزرگ داشته می‎شود، ما را به ادای دینی عظیم دعوت می‎کند: حفظ وحدت و همبستگی امت اسلامی. به یاد این روز بزرگ، کوتاه ‎مثنوی زیبایی از کتاب محیط اعظم، سروده‎ی ابوالمعانی بیدل (رح)، برای «پیامبر آزادی»، و برای «میلاد امام هدایت» متنی از کتاب کشف المحجوب، تصنیف ابوالحسن ابن عثمان جلابی هجویری غزنوی برگزیده‎ایم.
در این مثنوی که در حقیقت ساقی‏نامه‏ی بیدل است، دورِ ساغر عرفان را از حضرت آدم (ع) تا پیامبر (ص) و خلفای راشدین رسانده و به حضرت علی (ع) ختم کرده است. عنوان «جام محمدی» از طولانی‏ترین وصف‏های بیدل است.
درین دور، چون نوبت آن نبید
به آن صاحبِ بزمِ وحدت رسید
نبوت شرابِ خُمستان قدس
هدایت نسیم گلستان انس
محمد، شه محفلِ قدسِ ذات
محیط خم هستی کاینات
جهان را به سر جوش عرفان رساند
ز بدمستیِ خمرِ غفلت رهاند
از آن نشوه‎ی اعتبارِ نمود
زمین و زمان گشت مستِ شهود
به دوران او یافت از فیض عام
زبان ها شراب شهادت به جام
به این نشوه، پیمود جام شعور
که ای میکشان بساط ظهور
چرایید غافل ز نفی صفات
برآیید در رنگ اثبات ذات
کجا شیشه؟ مستی خیال آور است
قدح کو؟حباب می افسونگر است
اگر ر شته‎ی فهم کوتاه نیست
چه صورت چه معنی، جز الله نیست
ز لفظِ الهِ صفت‎ترجمان
 به جز ذات مطلق مبین و مخوان
درِ جبر زن یا در اختیار
بنای یقین کردن است استوار
ز صهبای «مازاغ» شد مستی اش
عیان شد حق از نشوه‎ی هستی اش
به آن نشوه موج می‎اش پیش رفت
که در جلوه‎اش نشوه از خویش رفت
وجودش کزو نشوه زیور گرفت
از آن رو پس از جمله ساغر گرفت
که چون دور احباب گردد تمام
کشد صاحب بزم جام مدام
ز بس رحمتش، ز ا لتفات قدم
بر افتادگان داشت دست کرم
چو خورشید برداشت آن نور پاک
اگر سایه‏یی دید بر روی خاک
ترحم، بهارِ علامات او
کرم همچو حق، لازم ذات او
چو خورشید با سایه الفت نداشت
می طینتش درد کلفت نداشت
دو عالم ازو مست‎پیرایه بود
که شخص وجودش عدم‎سایه بود
وجود آیت عرض اظهار او
عدم پرده‎ی ساز اسرار او
ز معراج توحیدش آمد سریر
بلندی بود نشوه را ناگزیر
چه پرواست با ساغر دیگرش
که مُهر نبوت بود ساغرش
نبوت چه شان است در ذات او؟
وجوبی به امکانی آورد رو
سجودآرزو، اوج تعظیم ناز
نیازآفرین، وضع تسلیم ناز
سپهری به عرض سرافگندگی
خداوندی یی مایل بندگی
خرام نوا مخبر ساز بود
همان جلوه آیینه‎پرداز بود
به هرجا دهد از تجلی خبر
بود نور، خورشید را نامه‎بر
ز لفظ محمد گر آگه شوی
 ادافهم الحمد لله شوی
کمالش برافگند بر روی ذات
 ز اسم محمد نقاب صفات
شئوناتِ ذات الله افعال او
ظهور کلام الله اقوال او
زعرض کف دست دریا گهر
یدلله به چشم یقین جلوه‎گر
لبی گوهرآرای دریای جود
خط جبهه‎‎یی موج جام شهود
زبانی به اسرار حق ترجمان
دهانی ز غیبِ هویت نشان
ز ابرو، کلید در وحدتش
ز گیسو، سواد خط کثرتش
چه قامت؟ عروج نگاه یقین
چه رفتار؟ موج بهشت آفرین
تکلم‎ بهارِ هدی در بغل
تبسم سحرخیز فیض ازل
نگاه، آبروی خرابات ناز
تواضع، سپهر جهان نیاز
به هر نشوه، مرآت حسن کمال
جمالش جلال و جلالش جمال
چه مینا چه خُم چه سبو چه شراب
همه مست دریوزه‎ی آن جناب
ازل صاف سرجوش صهبای او
ابد جرعه دُرد مینای او
نیابی در این انجمن ساغری
که بی نشوه‎ی او برآرد سری
دل می به نور جمالش پُرست
سرِ خم ز مغز خیالش پُرست
صراحی، دل صاف عشاق او
قدح، چشم حیران مشتاق او
جنون می کنم، از کمالش مپرس
زخود می روم، از خیالش مپرس
شبی کان شهِ کشورِ بی خلل
قدم زد به معراج فیض ازل
به سرعت چنان بود عشرت خرام
چو آمدشدِ موج صهبا به جام
غبار مسافت نبودش عیان
چو حرفی که آید ز دل بر زبان
نگاهی به پرواز مستانه بود
که بر آسمان رفت و در خانه بود
گر از قاب قوسین جویی نشان
وجودش نماید زِهِ این کمان
درین بزم غیری ندارد مقام
بود موج می برزخ خط جام
حقیقت ز ذاتش تصور گداز
مجاز از صفاتش تحیر نواز
گلستان رحمت بهار قدم
بهشت شفاعت ز سر تا قدم
به دورانش آیینه‎ی شش جهت
صفاخیز یک جرعه‎ی معرفت
به هرجا کشد پرتو آن نور پاک
توان خواند خورشید از لوح خاک
ز آهی که در یاد او سرکشد
جهان شعله‎ی طور دربر کشد
به هجرانش از سنگ زد ناله‎جوش
که بی‎باده از جام خیزد خروش
مه از شوق انگشت او شد ز دست
به موج میش جام گردون شکست
چو فضل حق از مقدمش مژده داد
پی سجده‎اش طاق کسرا فتاد
چرا طاق کسرا نیارد سجود؟
که غیر از سجودش علاجی نبود
کند نشوه هرگاه میل نزول
رود سرکشی از دماغ فضول
چو خورشید از خاور آید برون
شود رایت صبحدم سر نگون
سحاب از افق چون شود آشکار
ز نشو و نما باز ماند غبار
از آن نشوه کز عالم قدس تاخت
بلندی مقام بلندی شناخت
سران را تحیر ز پا او فگند
دماغ سرافگندگی شد بلند
زمینی که مقدمش گشت فرش
غبارش نهد تاج بر فرق عرش
ز خاک درش گر برد سایه آب
شود مردم دیده‎ی آفتاب
به تعظیم آن شاه ملک قدم
بود پشت افلاک تا حشر خم
زمین تا دهد بوسه بر کوهسار
که در حضرت حلم او یافت بار
دل بحر بیتاب احسان اوست
به صد چشم گرداب حیران اوست
به پای ثنایش کشد نوبهار
زبان های برگ از لب شاخسار
خزان هم شکستی به رنگ آورد
که عجز خیالش به چنگ آورد
ز شوق نثارش به بزم وجود
عدم کیسه‎ی نقد هستی گشود
جنیبت کش پرتوش، نار و نور
طفیل کمالش، شکوه  ظهور
نفس‏های خاموش، گرم سخن
 به بحر خیالش همه موج‎زن
به هر پرده راز کمالش نهان
ز هر جلوه فیض جمالش عیان
ز آیینه‎ی ذره تا آفتاب
ز نور تماشای او کامیاب
ازل تا ابد عرض اظهار او
جهان باده و نشوه دیدار او
بیا ساقی ای نور شمع هدا
که ماییم خاک در مصطفی
کسی کز رهش خاک برسر کند
مدامِ دو عالم به ساغر کند
دلی کز تمنای او چاک نیست
به سر خاک می ریزد و خاک نیست
اگر ذره، گر آفتابیم ما
ز نور محمد کبابیم ما
درین عنصرآبادِ وحشت‎مقام
ازو دارد اجزای ما التیام
گر آبیم، دریاش نم‌پرور است
وگر شعله، سوداش تاج سراست
اگر باد، بر بویش آشفته ایم
وگر خاک، در یاد او خفته ایم
ازو راحت و بی‎قراری ماست
و زو مستی و هوشیاری ماست
دماغ قدح تازه از بوی اوست
درود صراحی همه سوی اوست