توسعه مردم سالاری و راه های نرفته در افغانستان

نزدیک به ده سال از برگزاری کنفرانس بن به عنوان مادر نظام جدید می گذرد. نظام مبتنی بر توافقات بن در حرکت خود به طرف بزرگترین هدف عملیاتی اش که پایان بخشیدن به سه دهه جنگ داخلی در افغانستان است، چندان موفق به نظر نمی رسد.
با این که مفاد معاهده بن در طول ده سال گذشته در کنفرانس های مختلف چندین بار آسیب شناسی شده و با تحولات منطقه ای و جهانی هماهنگ گشته و همچنین ضمیمه های جدیدی به آن افزوده شده است؛ اما در صحنه عمل هنوز با مشکلات عمده ای روبروست که به طور مشخص می توان گسترش و تشدید خشونت در کشور را عنوان کرد.
این خشونت ها در سال گذشته 1389 شرایطی را به وجود آورد که از آن به “حرکت به طرف تجزیه افغانستان” نام برده شده است.
بحران در اطراف گسل های قومی به شدت افزایش یافته است. در یک طرف این گسل، مخالفان حکومت رئیس جمهور کرزی مدعی هستند که ارگ افغانستان درحال تصفیه های قومی در دستگاه اجرایی کشور است.
آنها حرکت خزنده ای را نشان می دهند که به تصرف وزارتخانه ها و ادارات مهم حکومتی از طرف یک قوم انجامیده است.
همچنین این مخالفان به برنامه صلح حکومت رنگ قومی می دهند و در همین راستا حرکت های فعلا سیاسی مشخصی را با شعار “مبارزه مسلحانه برای از میان برداشتن طالبان” آغاز کرده اند.
در طرف دیگر ، حکومت خود را از این اتهامات مبرا می داند و معتقد است که تنها راه رسیدن به صلح خروج نیروهای خارجی و مذاکره با طالبان است. بنابراین این طرف ماجرا تلاش دارد تا روند بومی سازی امنیت در کشور را شتاب بخشد.
در کانون این تضادها مساله “پیمان استراتژیک میان افغانستان و  امریکا” قرار دارد که این روزها در محافل سیاسی به یک نقطه نیرنگی و خطرناک تبدیل شده است.
بدون شک مشکلات ذکر شده در سطور بالا نشان از ضعف برنامه هایی دارد که برای آینده افغانستان در کنفرانس بن و ضمیمه های آن پیش بینی شده بود. بروز این مشکلات می طلبد که یکبار دیگر و از زاویه ای متفاوت به مسائل افغانستان نگاه شود و راه رفته کشور که قرار بود به طرف ثبات و بازسازی به پیش برود؛ دوباره مورد نقد و بررسی قرار بگیرد. این بررسی می تواند راه های نرفته ای را که باید پیموده می شد، نشانی کند و برنامه های تازه ای را برای رفع مشکلات کنونی مطرح کند.
آنگونه که به نظر می رسد؛ معضلات موجود ریشه هایی دارند که می توان آنها را در اطراف سه محور عمده مورد توجه قرار داد.
ا ـ تضاد منافع کشورهای بیرونی مانند منافع متضاد پاکستان، ایران، عربستان سعودی، امریکا و بریتانیا؛
2 ـ بی برنامه گی جامعه جهانی در حمایت از توسعه افغانستان با درگیر شدن در جنگ عراق و عدم تمایل به سرمایه گذاری ها و فعالیت های بنیادی در افغانستان؛
3 ـ عدم وجود یک استراتژی جامع سیاسی.
دو مورد اول مربوط به مباحث فراملی هستند که می توان آنها را در مقاله ای دیگر مطرح کرد. اما آنچه که در صحنه داخلی سبب بروز مشکلات شده است، خطر در جدی نگرفتن توسعه سیاسی ـ فرهنگی کشور است.
به عبارت دیگر، طبق توافقات بن و پس از آن مندرجات قانون اساسی کشور، استقرار و توسعه نظام دموکراتیک به عنوان ابزار از میان بردن تنش های قومی و جنگ داخلی در افغانستان تشخص یافته است و باید تمام امکانات کشور و کمک های خارجی در جهت برقراری مردم سالاری در افغانستان بسیج می شد و به کار می رفت.
به همین منظور، دموکراسی سازی از بیرون و از بالا آغاز شد. دستگاه های مختلف همچون حکومت؛ قانونگزاری و قضا ساخته شدند و رشد رسانه های جمعی نیز به طور تصاعدی و سرگیجه آوری به نظام موجود رنگ مردم سالاری زد.
اما همه این ها؛ تنها مبانی شکلی و فیزیکی دموکراسی بودند و توجه بیش از حد به این جنبه به خوش بینی کاذب و زیانبارتر از آن، فراموشی جنبه فرهنگی و سیاسی مردم سالاری  منتهی شد.
این ظاهرگرایی ها سبب شد تا فعالیت های سیاسی و فرهنگی برای طرح و نهادینه سازی ارزش های مردم سالارانه که نیاز اساسی و خون حیات و تداوم نظام مردم سالار است، به حاشیه رانده شده تحت تاثیر هیاهوی شکل ها قرار بگیرند.
البته نگاه خوش بینانه تری را هم می توان مطرح کرد که به نوعی در طول نگاه اول قرار دارد و آن این است که با توجه به آنچه که کم کاری در صحنه فرهنگ مردم سالاری و ترویج ارزش های آن نامیده می شود، اما هنوز زمان به طور کامل از میان نرفته است و شرایط برای پرداختن به ارزش ها و تبلیغ فرهنگ و اخلاق دموکراتیک به تازه گی فراهم گردیده است.
اما شرایط جدید چه ویژگی هایی دارند:
1 ـ نیروهای سیاسی جدید مسلح به دانش روز؛
2 ـ ظهور نهادهای علمی؛
3 ـ سرخوردگی از جنگ (طالب و حکومت)؛
4 ـ فشارها برای تقویت نهادهای مرتبط با مردم سالاری.

0 پیام‌