شمس تبریزی؛ مـرد زمـانـه‏ها

بخش دوم
«واعظان ما چه اندرز می‎دهند؟
جز هراس، جز بی‎اعتمادی، جز دوگویی، جز دواندیشی، جز تزلزل و نا استواری!»
شمس در رابطه با این مطلب، در جای دیگری از داشته‎هایش حکایت طنزآلود و دردناکی را آورده و در آن سیمای منفی و ناتراشیده‎ی واعظان عصرش را ترسیم کرده است؛ واعظان بدعمل و بداندیشی، که نزدیک به یک قرن بعد حافظ شیراز در این بیت‎ها پرده از رازهای‎شان برداشته است: 
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر ‎می‎کنند
چون به خلوت می‎روند آن کار دیگر می‎کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس:
توبه‎فرمایان چرا خود توبه کمتر می‎کنند؟
واعظان مردم فریب، با ظاهرِ آراسته به دین پیامبر اسلام (ص)، دور از چشمان دیگران و در خلوت به گونه دیگر زندگی دارند. در این حکایت، دوگونه‎گویی‎های واعظان، سخنان ضدونقیض و توجه به مسایلی که زندگی را برای مردمان عامی و عادی تلخ و غیرقابل تحمل ساخته، بازتاب یافته است:
«در همدان واعظ شهر می‎گفت:
وای بر آن کس که خدا را تشبیه نکند!
خدا را بر عرش دانید، به‎صورت خوب، و دو پا فروآویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرداگرد عرش! [العیاذ بالله]
هرکه این صورت را نفی کند، ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گور او، وای بر عاقبت او!
هفته‎ی دیگر، واعظی غریب رسید. آیت‎های تنزیه (منزه بودن خداوند از شکل و جسم‎پنداری) خواند که:
هرکه تشبیه گوید، کافر شود، هرکه صورت [برای خدا] گوید، هرگز از دوزخ نرهد، هرکه [خدا را صاحب] مکان گوید، وای بر دین او، وای بر گُور او!
مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان به خانه‎ها بازگشتند.
آن یکی به خانه آمد، افطار نکرد، به کنج خانه سر بر زانو نهاد.
بنا بر عادت، طفلان گرد او می‎گشتند. می‎راند هریکی را و بانگ می‎زد.
همه ترسان برِ مادر جمع شدند. عورت (زن) آمد، پیش او نشست. گفت:
خواجه خیر است! طعام سرد شد. نمی‎خوری؟ کودکان را می‎زنی و می‎رانی؟ همه گریانند!
گفت: برخیز از پیشم که مرا سخن فراز نمی‎آید. آتشی در من افتاده است.
[زن] گفت: چه حال است؟ تو مرد صبوری و ترا واقعه‎های صعب بسیار پیش آمده! صبر کردی و سهل گرفتی و توکل بر خدای کردی، و خدا آن را از تو گذرانید. این رنج را نیز به خدا حواله کن و سهل گیر تا رحمت [وی] فرودآید.
مرد گفت: چه کنم؟ ما را عاجز کردند، به‎جان آوردند! آن هفته آن عالم گفت: خدای را بر عرش دانید. هرکه خدای را بر عرش نداند کافر است و کافر میرد! این هفته، عالمی دیگر آمد، بر تخت (منبر) رفت [و گفت] که: هرکه خدای را بر عرش گوید یا به‎خاطر بگذراند به‎قصد که بر عرش است، یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست. اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه میریم؟ عاجز شده‎ایم!
زن گفت: ای مرد، عاجز مشو و سرگردان میندیش. اگر بر عرش است و اگر بی‎عرش است؛ اگر درجای است، اگر بی‎جای است؛ هرجا که هست عمرش دراز باد [و] دولتش پاینده باد! تو از درویشی خویش اندیش، و درویشی خویش کن!
* * * * * * * * *
فیلسوفان که باید وارثان حکمت و فلسفه‎ی کهن یونان و سپس در دوران اسلامی جانشینان اندیشمندان دیگری چون فارابی و ابن سینا باشند به بازی‎های موهوم، خیال‎بافی‎های یاوه و لفاظی‎های خودپرستانه پرداخته‎اند. شاید تصویری را که حکیم عمر خیام نیشاپوری، به‎طور کل از سترونی و نازایی دانشی به نام فلسفه، و به‎طور خاص وضعیت بد و ناهنجار این دانش در عصروزمانه‎اش داشته و همه را در این رباعی بازتاب داده است، در روزگار شمس به‎مراتب تیره و تار شده است:
آنان‎‎که محیط فضل و آداب شدند
در جمعِ کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‎یی و در خواب شدند
به باور خیام فیلسوفان، با آن‎که شمع انجمن دانش، جست‎وجو و یافتن و زندگی‎فهمیدن هستند، در بیان اسرار کارگاه آفرینش و چگونگی رمز و راز آن، افسانه می‎بافند و هیچ‎گاه در شب ظلمانی و تاریک هستی، آن‎سوی پرده‎های راز را شکافته نتوانسته‎اند. از بیان شمس دانسته می‎شود که این دانش کهن‎بار در زمان وی به یک سلسله سخنان میان‎تهی و جدل‎بازی‎های بی‎نتیجه و لفظی مبدل شده است؛ و این از بدترین حالت‎های یک فرهنگ و تمدن و جامعه است که در آن بینش فلسفی و اندیشه و تفکر بمیرد:
«فیلسوفان به ‎ما چه می‎آموزند؟
جز جدل‎بازی، جز یاوه‎سرایی.
میراث آنان چیست؟
جز سخن‎هایی در وهم تاریک.
فیلسوف کیست؟
جز ژاژخوایی بیهوده‎گوی.

0 پیام‌