نقش فرهنگ در امر توسعه

باید در نظر داشت که نه تنها در توسعه اقتصادی، بلکه در سایر ابعاد توسعه نیز، فرهنگ تأثیر قابل ملاحظه‌ای دارد؛ به طور نمونه: توسعه پایدار یا توسعه انسانی در یک جامعه و فرهنگِ با روح و باورهای بسته و محدود، از مقبولیتی برخوردار نمی‌گردد و برای مردم آن جامعه معنایی ندارد؛ توسعه سیاسی در جامعه‌ای که دارای طبقات و گروه‌های بسته و منجمد با پشتوانه‌های تیوریک تاریخی و اجتماعی مستحکم، است، نمی‌تواند طرف‌داری و همیاری مردم را حصول کند و در نتیجه، نمی‌تواند وارد آن جامعه گردد؛

عطارحمن رهنورد

توسعه در جوامع عقب‌مانده و توسعه‌نیافته به مثابه کعبه آمال است که رسیدن به آن، خواست همه افراد این جوامع است- به ویژه خواست آنانی که در طبقات پایین اجتماع از لحاظ اقتصادی قرار داشته و از امکانات لازم و اولیه زندگی، برخوردار نیستند. در واقعیت امر، این که توسعه و رسیدن به آن، یک امر ارزشی تلقی می‌گردد، همین مطلوبیت آن در اذهان عموم مردم جوامع توسعه نیافته است. اما این که توسعه چیست؟ و دارای چه شاخص‌ها و مؤلفه‌های است، اندیشمندان جامعه‌شناسی، پاسخ‌های متفاوت به آن داده‌اند که می‌توان آنان را در قالب نظریه‌های توسعه تبیین کرد. در این نوشته تلاش می‌گردد تا تأثیراتی که فرهنگ یک جامعه بر فرایند توسعه آن دارد (چه تأثیرات مثبت و چه منفی)، واضح گردند.

اگر توسعه را آن گونه که دکتر حسین عظیمی گفته است: «بازسازی جامعه بر اساس اندیشه‌ها و بصیرت‌های تازه» تعریف کنیم، لزوماً گذار جامعه از یک مرحله و برهه تاریخی به مرحله دیگر و جدیدتر مطرح می‌شود که در جریان این گذار، نظم و انظباط اجتماعی کهن برچیده شده و شرایط نوینی بر جامعه حاکم می‌شود که شالوده‌ این شرایط نوین بنا به تعریف فوق، «علم‌باوری»، «انسان‌باوری» و «آینده‌باوری» است. گفتنی است که برچیده شدن یک نظام اجتماعی و جاگزین شدن نظم جدید و بنیادهای آن به جای مبانی نظام کهن آن اجتماع، به مثابه و به معنای انهدام و اضمحلال فرهنگ و درون‌مایه‌های فرهنگی آن جامعه و حاکم شدن فرهنگ و عناصر فرهنگی دیگری و جدیدی بر همان جامعه است. از آن‌جایی که روند تغییرات فرهنگی در جوامع نادر و کُند است، بنابراین، در فرایند توسعه در آن جوامع، اصطکاک ایجاد نموده و ممکن توسعه را به رکود و توقف دچار سازد. در این جا است که تقدم توسعه فرهنگی در آن جامعه بر هرنوع توسعه دیگر (توسعه اجتماعی، توسعه اقتصادی، توسعه سیاسی، توسعه انسانی و توسعه پایدار) لازم می‌افتد.

اگر فرهنگ را به بخش‌های «باورها- نگرش ها»، «ارزش‌ها» و «هنجارها» مؤلفه‌بندی نماییم و ارتباط فرهنگ و توسعه را براساس این مؤلفه‌ها به مطالعه بگیریم، مؤلفه نخست نسبت به دیگران، بیش‌تر بر فرایند توسعه تأثیرگذار است و می‌تواند جریان توسعه را تُند و یا کُند سازد.

توسعه اساساً محصول فهم و نگرش خاص انسان به جهان و زندگی است؛ یا به عباره دیگر، توسعه راکبی است که بر مرکب جهان ذهنی و روح فرهنگی یک اجتماع وارد آن می‌گردد. طوری که جامعه‌شناس آلمانی، ماکس وبر، در کتاب «اخلاق پروتستان و روح سرمایه‌داری» واضح می‌سازد که حتی پیشرفت و یا عدم پیشرفت اقتصادی و تکنولوژیکی جوامع (غربی)، بستگی به نوعیت فهم و نگاه مردم آن جوامع از عالَم و زندگی دارد که در قالب و محدوده مذاهب، به تعریف گرفته می‌شوند (بر خلاف کارل مارکس، که در منظومه فکری‌اش، زیربنا و اساس همه تحولات تاریخی- اجتماعی، اقتصاد و ابزار تولید بود). استنتاجی که ماکس وبر در این پژوهش می‌نماید، این است کشورهایی که اکثریت مردم آن پیرو مذهب کاتولیک مسیحی‌اند، از نظر اقتصادی و تکنولوژیکی در سطح پایین قرار دارند و برعکس، کشورهایی که بیش‌تر نفوس شان را پروتستان‎مذهب تشکیل می‌دهند، از نظر پیشرفت اقتصادی ـ تکنولوژیکی درجه بالاتری دارند.

تحلیلی که ماکس‌وبر از این ارتباط میان مذهب و پیشرفت اقتصادی می‌کند، دنیاستیزی کاتولیسیزم و دنیاطلبی پروتستانتیزم است. توضیح این که روح فرهنگی و فکری دنیاگریزانه مذهب کاتولیک و روح فرهنگی و فکری دنیاخواهانه مذهب پروتستانتیزم، باعث این شده تا یکی از لحاظ پیشرفت اقتصادی در سطح بالا و دیگری به درجه پایین قرار بگیرد. همچنین است مذاهب کنفوسیوسی و شینتویی در توسعه اقتصادی برخی از کشورهای شرقی.

باید در نظر داشت که نه تنها در توسعه اقتصادی، بلکه در سایر ابعاد توسعه نیز، فرهنگ تأثیر قابل ملاحظه‌ای دارد؛ به طور نمونه: توسعه پایدار یا توسعه انسانی در یک جامعه و فرهنگِ با روح و باورهای بسته و محدود، از مقبولیتی برخوردار نمی‌گردد و برای مردم آن جامعه معنایی ندارد؛ توسعه سیاسی در جامعه‌ای که دارای طبقات و گروه‌های بسته و منجمد با پشتوانه‌های تیوریک تاریخی و اجتماعی مستحکم، است، نمی‌تواند طرف‌داری و همیاری مردم را حصول کند و در نتیجه، نمی‌تواند وارد آن جامعه گردد؛ توسعه اجتماعی و اقتصادی، برای مردمی که شدیداً باورمند به تقدیر و نیرو یا نیروهای مقدّر کننده ماوراء طبیعت‌اند و در سایه این باور به تقدیر، توانایی و مسوولیت و وجایب انسانی شان را به فراموشی می‌سپارند، مفهومی ندارد. بناءً به نظر می‌رسد که برای توسعه جوامع، باید پیش از پیش بسترسازی نمود- بسترسازی در دامنه فرهنگ و دنیای اذهان افراد آن جوامع.

باری، این جاست که به اهمیت فرهنگ و به ویژه نوعیت نگاه و باورهای افراد جوامع در فرایند توسعه پی می‌بریم و در می‌یابیم که توسعه و فرهنگ، پدیده‌های درهم تنیده و رابطه میان شان تنگاتنگ اند.

و نیز می‌یابیم که عدم توجه به نوعیت فرهنگ یک جامعه و توانایی آن در هضم و برتابیدن شاخص‌ها و اساسات توسعه، می‌تواند تمامی برنامه‌ها و پروژه‌های توسعه را ناکام و بی‌ثمر سازد.

و نتیجتاً پی‌بریم که توسعه، کالایی نیست که بتوان از یک جامعه خریداری و وارد جامعه یا جامعه‌های دیگر نمود، بلکه بیش‌تر شباهت به نهالی دارد که رشد و یا عدم رشد آن بستگی به آب و خاک و هوای جغرافیایی‌اش دارد.

0 پیام‌