ضرب المثل ها؛ آیینه حکمت کهن ما – 5

مثل بالا نیم بیت یا مصرعی از بیت‎های  روان و رسای شیخ سعدی شیرازی است که در برخی از نسخه بدل‎ها به گونه‎ی «تونیکویی کن و در دجله انداز» نیز آمده است. شهرت این بیت در میان مردم تا به حدی است که نیاز به توضیح و تعبیر ندارد و در آن به یک نکته‎ی اخلاقی و همچنان اسلامی تأکید شده است و آن پیشه کردن نیکی و دستگیری از بینوایان و درماندگان است. آیت‎های صریح قرآن کریم و حدیث‎های مکرر پیامبر اسلام (ص) و رفتار و گفتار آن بزرگوار همه بر این نکته استوار است و آن را یک اصل و فریضه‎ی ایمانی و وجدانی می‎داند؛ همچنان کمک و یاری کردن جزء ارزش‎های تاریخی و فرهنگی بشر است و در این کار همه‎ی ادیان متفق الرأی هستند که مستمندان و درویشان جامعه بر سرمایه داران و دولتمندان

تو نیکی میکن و در دجله انداز
مثل بالا نیم بیت یا مصرعی از بیت‎های  روان و رسای شیخ سعدی شیرازی است که در برخی از نسخه بدل‎ها به گونه‎ی «تونیکویی کن و در دجله انداز» نیز آمده است. شهرت این بیت در میان مردم تا به حدی است که نیاز به توضیح و تعبیر ندارد و در آن به یک نکته‎ی اخلاقی و همچنان اسلامی تأکید شده است و آن پیشه کردن نیکی و دستگیری از بینوایان و درماندگان است. آیت‎های صریح قرآن کریم و حدیث‎های مکرر پیامبر اسلام (ص) و رفتار و گفتار آن بزرگوار همه بر این نکته استوار است و آن را یک اصل و فریضه‎ی ایمانی و وجدانی می‎داند؛ همچنان کمک و یاری کردن جزء ارزش‎های تاریخی و فرهنگی بشر است و در این کار همه‎ی ادیان متفق الرأی هستند که مستمندان و درویشان جامعه بر سرمایه داران و دولتمندان، حق بزرگی دارند که در وقت نیاز باید به کمک آنان بشتابند. اما در ضرب المثل بالا، مطلب این است که سعدی اهل شیراز بود و دجله دریایی است در بغداد که این بیت با آن پیوند دارد؛ چه حادثه و مناسبتی نیکوکاری را با نام این دریا گره زده است. از آنچه نویسندگان گذشته پیرامون این ضرب المثل نوشته‎اند دانسته می‎شود که حکایت زیر با دریای دجله و این بیت سعدی رابطه دارد:
گویند المتوکل بالله خلیفه‎ی بیدادگر و ستم‎پیشه‎ی عباسی، که در دشمنی با خاندان بنی هاشم زبانزد خاص و عام است، از جهت اخلاقی مردی عیاش و شهوت‎پرست بود و به جوانان زیباروی و خوش‎منظر نیز دلبستگی فراوان داشت. یکی از جوانان خوش‎سیمایی که بیش از دیگران مورد علاقه و توجه خلیفه قرار گرفت «فتح» نام داشت. خلیفه دستور داد تمام فنون و مهارت‎های آن زمان را، که شامل سوارکاری، تیراندازی و شمشیربازی است، به وی آموختند و در همه‎ی این فن‎ها استاد گردید تا این‎که نوبت آب‎بازی رسید.
    روزی از روزها که در دریای دجله، به «فتح» آب‎بازی می‎آموختند، از اتفاق بد، موج بزرگی از روی دریا بالا شد و جوان را در کام خود فرو برد. آب‎بازان و شناگران زیاد خود را به دریای دجله انداختند و همه‎ی جاهای این دریای بزرگ را تک و سر کردند اما نشانی از «فتح» نیافتند. زمانی که خبر به متوکل خلیفه رسید چنان پریشان خاطر شد که به گوشه‎گیری پرداخت و با همه قطع علاقه کرد. خلیفه در همان حال سوگند بزرگ یاد کرد که تا مرده‎ی وی را نبیند غذا نخواهد خورد و در ضمن فرمان داد که هرکس زنده یا مرده‎ی «فتح» را بیابد جایزه‎ی هنگفتی به دست خواهد آورد. شناگران زیاد، از دور و نزدیک بغداد، به جست‎وجوی وی پرداختند و تا اعماق‎های دریا را تفحص کردند اما نشانی از وی نیافتند. از این واقعه زمان زیادی گذشت تا این‎که روزی مردی به بارگاه خلیفه آمد و از زنده بودن و جای بودوباش فتح بشارت داد. خلیفه چنان شاد و خوشحال شد که سر تا پای آن مرد را غرق در بوسه کرد و از مال و منال فراوان برخوردارش ساخت. زمانی‎که محبوب خلیفه را به حضورش آوردند چگونگی قضیه را از وی بازپرسید. فتح در حالی‎که از خوشحالی در پوست نمی‎گنجید، بدین‎گونه پاسخ داد: هنگامی که آن موج بزرگ مرا برداشت تا مدتی در زیر آب غوطه می‎خوردم و از این سو بدان سو می‎افتیدم. آشنایی اندک با آب‎بازی مرا کمک کرد تا گاهی در روی آب و زمانی در زیر آب دست و پا بزنم. در آخرین لحظه‎ها که از زندگی دست شسته بودم و تمام کوشش‎هایم به جایی نرسیده بود، ناگهان موج بزرگ دیگری مرا برداشت و تا چشم باز کردم خود را در یکی از سوراخ‎های کنار دریای دجله دیدم. خدای را شکر گفتم که از آن دریای طوفانی و چنگال‎های بی‎رحم آب نجات یافتم. بسیار خوشحال شدم که از مرگ حتمی نجات یافتم اما در همان حال بیم از دست دادن جان به خاطر گرسنگی و نبود نان، حالتم را دگرگون ساخت. ساعت‎های زیاد را با همین بیم و نگرانی سپری کردم که ناگهان چشمم به پاره نانی افتاد که بر روی آب دریا رقص‎کنان می‎گذشت. دست دراز کردم و نان را گرفتم و خود را سیر ساختم. هفت روز به همین گونه گذشت و در این هفت روز، هر روز ده نان بر طبقی نهاده می‎آمد و من از آن نان‎ها به قدر نیاز می‎گرفتم و باقی‌‎مانده را می‎گذاشتم. در هفتمین روز بود که این مرد به قصد ماهی‎گیری به آنجا آمد و چون مرا دید با تور ماهی‎گیری‎اش بالا آورد. در ضمن باید گفته شود که بر روی پاره‎های نان همه روزه این عبارت نوشته بود: «محمد بن الحسین الاسکاف» که باید جست‎وجو شود این شخص کیست و نیتش از این کار چه بوده است. به امر خلیفه، پس از پرس‎وپال زیاد، محمد اسکاف را در دور و بر بغداد یافتند و به وی گفتند که باید به حضور خلیفه بیاید. با مناعت نفس پاسخ داد که مرا با خلیفه کاری نیست اگر امری باشد در اجرای آن کوتاهی نخواهم کرد. موضوع را به خلیفه گزارش دادند که آن مرد به سبب آزادگی و عزت نفس، آمدن به دربار را نمی‎پذیرد و گوشه‎ی خلوت را رها نمی‎کند. خلیفه پس از شنیدن این داستان، خود به دیدار آن مرد شتافت و جویای قضیه شد. اسکافی گفت: من هر روز مقداری نان را به گرسنگان و بیچارگان انفاق می‎کردم تا با آن شکم خود و اعضای خانواده‎ی خود را سیر کنند ولی در چند روز اخیر کسی به سراغ نان نمی‎آمد و من چون آن مقدار نان را هر روزه باید انفاق می‎کردم ناچار آن را به دریا می‎ریختم تا ماهیان از آن استفاده کنند.
خلیفه وی را بیش از حد نوازش کرد و با دادن پیسه و مال و منال فراوان، از وی تقدیر به عمل آورد و با زبان شوخی و مزاح به اسکاف گفت: تو نیکی را به دجله انداختی بی‎خبر از این‎که خدای بزرگ آن را در خشکی به تو باز می‎گرداند.
پس از آن این حکایت زبان زد خاص و عام شد و به عنوان ضرب المثل هم در زبان عامه‎ی مردم، به گونه‎ی «نیکی کن به دریا بینداز» و هم در ادب رسمی ما راه یافت. سعدی شیرازی با توجه به همین واقعه این چند بیت معروف را سروده است:
تو نیکی می‎کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو ما بسیار بودند
که نیک‎اندیش و بدکردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویش
تو نیکوکار باش و بد میندیش
که سعدی هرچه گوید پند باشد
حریص پند دولتمند باشد         

0 پیام‌